|
بنام آزادی
شهر ستان کرج - محله سر حد آباد - کوی کوروش - پلاک ۲۵ منزل احمدی ساعت ۱۱ نیمه شب مورخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۲ خورشیدی
محمد احمدی ملقب به کوروش به اتفاق همسر خانم فرحناک در حال تماشای تلویزیونهای ماهواره ایی بهروز صوراسرافیل در تلویزیون آزادی در حال اجرای برنامه بود کوروش احمدی هم در حال ارسال اعلامیه های ۱۸ تیر برای رسانه ها از طریق فکس بود در بعد اظهر همان روز جلسه محرمانه ایی در منزل کوروش به اتفاق تعدادی از مبارزان کرج و تهران بر گزار شده بود
اسامی شر کت کنندگان در آن جلسه اسد شقاقی ( بهنام ) حسین خسروانی ( سهراب ) ارود فدائی دانشجو از تهران کوروش احمدی نصرت الله بیات مجید اقا میرزا ( مجید میرزائی ) خانمها طوطی عباسیان و نورسته عباسیان و اقای محمد قمری طبسی از تهران در آن جلسه که برای ۱۸ تیر در حال بر نامه ریزی بودیم با سعید قائم مقامی مجری رسانه صدای ایران که در آن زمان بصورت فعال دنبال کار مبارزات داخل کشور بود تماس گرفته شد یک جلسه مهم بین ایران و لس آنجلس سعید قائم مقامی دستورات لازم را به تک تک بچه ها می داد و به آنها تاکید می کرد که هر گز دست به خشونت نزنید مبارزه ما مبارزه مسالمت آمیز است که اگر هر یک از شما ها خواسته باشید دست به خشونت بزنید تمام مبارزان را در دام تروریستی گرفتار کردید و کما اینکه رژیم از فرصت بدست آمده تمام مبارزان را به اتهام تروریست بودن به اعدام
می کشاند؟
آن جلسه حدود ۴ ساعت بطول انجامید یکی از مبارزان بنام مجید آقا میرزا بعلت مخالفت با طرحهای مبارزاتی ۱۸ تیر بخاطر مسالمت آمیز بودنش خواست جلسه را ترک کند ؟ ولی مسئول آن جلسه که حسین خسروانی بود اعلام داشت که در جلسات مبارزاتی رسم بر این است یا نباید وارد آن جلسه شوید ؟ یا اگر وارد شدید سعی کنید اگر هم مخالف هستید تا پایان جلسه حضور داشته باشید چرا که ترک یک نفر از حاضرین زودتر از دیگران بر خلاف تشکیلات مبارزاتی می باشد چون این احتمال وجود دارد محل جلسه توسط همان شخصی که زودتر رفته است لو برود ؟ بخاطر همین باید آقا مجید تا پایان حضور داشته باشید با هم از منزل خارج خواهیم شد بفاصله چند دقیقه ازیکدیگر ؟
درست می گفت آقای خسروانی رسم هم همین است برای حفظ مبارزان باید بعضی از کارها را با احتیاط مد نظر داشت
بهر حال در آن جلسه تبادل نظر شد حرفها گفته شد و تعدادزیادی اعلامیه های ۱۸ تیر هم در منزل من برای دسته بندی و در روزهای آینده پخش آن در سطح شهر های اطراف تهران و کرج گذاشته شد تعدادی دست نوشته و بیانیه هائیکه باید از طریق فکس ارسال می شد آنها هم در منزل من بود بعد از اتمام آن جلسه و رفتن موفقیت آمیز مبارزان من تعدادی از دست نوشته ها و اطلاعیه ها را که قرار بود فکس کنم آن کار را انجام دادم تا زمانی که خستگی نفس من را گرفته بود همسرم پابه پای من بیدار بود ولی سه فرزندم بنامهای شیما ۱۳ ساله سینا ۱۰ ساله و نیما ۵ ساله در خواب ناز و شیرین خود بودند و چه بسا در آن شب خوابهای ناگوار کننده را هم در پیش چشمانشان می آمده است
ساعت ۱۱ شب ناگهان صدای درب حیاط بشدت شنیده شد !! گوئی کسانی با لگد در حال کوبیدن درب بودند !
من از شدت کوبیدن درب شوکه شدم ! در همان لحظه زنگ آیفون منزل هم بصدا در آمد بلافاصله همسرم گوشی را برداشت !!! صدای خشن از آنسوی گوشی شنیده می شد ؟ و می گفتند باز کنید درب را !! ترس و وحشت را در چهره همسرم مشاهده کردم من تنها توانستم اعلامیه های ۱۸ تیر را شلوغ و بهم ریخته داخل یک کیف سامسونگ بریزم و کیف را در پشت یخچال آشپزخانه پنهان کردم !!!
ناگهان هنوز همسرم گوشی را نگذاشته بود ۴ نفر آدم درشت هیکل لباس شخصی همراه بی سیم و سلاح کمری با کفش وارد خانه شدند ! من زبانم بند آمده بود رنگم پریده بود ! شوک بزرگی بر من وارد شده بود و فقط وسط منزل ایستاده به آنها خیره شدم آن ۴ نفر سه نفر از آنها شروع کردند به بازرسی از منزل یک نفر دیگر هم جلوی درب ورودی ایستاده بود که از همه درشت هیکل تر بود با موهای فر مشکی صورت تراشیده
یکی از آنها بنام ( د - و ) به من می گفت بقیه کو ؟ دوستانت کجا هستند ؟ من سکوت کنان به آنها خیره شده بودم مرتبه اولی بود که این چنین منظره ایی برایم رخ داده بود نمی دانستم عاقبت چه می شود ؟
همسرم در آن لحظه ترسیده و اشک ریزان به دیوار تکیه داده بود !! گویا دیگر پاهایش از ترس و وحشت قدرت ایستادگی را نداشتند ؟
من چشمم به ضبط کوچک خبر نگاری که روی لبه میز تلویزیون بود افتاد !! داخل آن ضبط نوار کوچکی بود از مصاحبه های من با رسانه ها و مصاحبه های دیگر مبارزین با خودم گفتم وای بر من !! نکند این ضبط بدستشان بیفتد ؟ که همین هم شد در حین بازرسی آن ضبط را هم کشف کردند ناگهان یکی از آنها کیف سامسونگ را که پر از اعلامیه بود وسط منزل گذاشت ! ریسور دستگاه فکس و تمام مدارک زمان جبهه رفتنم و مدارکی که حاکی از شیمیائی بودنم بود ضبط کردند عکسهای خانوادگی ما را برداشتند و در کل خانه را شخم زدند و تمام اسناد و مدارک را بدست آوردند همسرم فقط اشک ریزان نظاره گر بود !!
من هم که هنوز زبانم باز نشده بود در همان حین به خانواده و فرزندانم می اندیشیدم که چه بر سر آنها خواهد آمد حدود نیم ساعت گذشته بود ناگهان دخترم که در آن زمان ۱۳ سال بیش نداشت از خواب بخاطر سروصدا بیدار شد مات و مبهوت اطراف را می نگریست چشمش که به اشکهای مادرش افتاد متو جه شد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است شروع کرد به گریه کردند و التماس کردند از مامورین وزارت اطلاعات که تورا بخدا برید از منزل ما ! بابای منرا آزار ندید ! مگر او چکار کرده ؟ رحم کنید ؟ ما اینجا کسی را نداریم ؟ قریب هستیم ؟ پدرم که آدم بدی نیست ؟ و از این التماس ها که دل هر انسانی را می شکست که چرا باید در یک کشور با قدمت چند هزار ساله فرزندان یک خانواده در دل تاریکی شب از خواب مجبور به بیدار شدن شود و شاهد صحنه هایی شود که حتی برای مجرمین هم این رویدادها رخ نمی دهد چه رسد به یک خانواده ایی که تمام سعی خود را برای آزادی مردمانشان گذاشته است
من وقتی التماسهای دخترم را می دیدم تازه بخودم آمدم که چه خبر است ؟ زبان گشودم و از آنها حکم بازرسی را خواستم با مدارک شناسائی ؟ فکر می کردم اینجا قانون حاکم است که آنها هم مدارک و حکم بازرسی را نشان دهند ؟
آنها فقط می گفتند ساکت باش فردی که ( د - و ) نام داشت با بی سیم خود با فردی بنام حاجی از او کسب تکلیف می کرد و شرایط را گزارش می داد شخصی دیگر که گویا می گفت برادرم شهید شده دائما از حقانیت جمهوری اسلامی سخن می گفت و منافق بودن ما آزادیخواهان که باید به چوبه دار سپرده شویم ؟ و دائما با تهدید های آرام قصد نشان دادن عمق ماجرا را برای خانواده ام ترسیم می کرد ٬
وقتی بازرسی که حدود یک ساعت بطول انجامید که برای من و خانواده ام دهها ساعت طول کشید به من گفتند لباسهای خود را بپوشم !! گفتم کجا آنها گفتند هواخوری ؟ تازه اول کاره ؟ ولی نترس زود بر می گردی ؟ دو نفر از مامورین وزارت اطلاعات در حال بردن وسایل بدست آمده از منزل من به بیرون از حیاط بودند دخترم به اتفاق همسرم دائما در حال گریه کردن بودند لحظه ایی گریه های آنها بند نمی آمد قطعا آنها هم به خطر پیش روی من پی برده بودند ولی بخاطر اینکه مرتبه اولی بود که این چنین ماجرائی را می دیدند سخت ترسیده و لرزان اشک می ریختند یکی از آن مامورین وقتی گریه های دخترم را می دید او هم در چشمانش اشک حلقه زده بود و با اینکه این جماعت به سنگ دلی معروف هستند ولی در وجود این شخص کمی انسانیت مشاهده می شد شاید او هم در دلش حق می دادبه من و خانواده من چرا که ما مرتکب خلافی نشده بودیم ؟ مگرجز در پی آزادی و مخالفت با ظلم و ستم حاکم بر کشور کاری دیگری کرده بودیم ؟
آن شخص پشت سر هم سیگار می کشید من با اینکه سیگاری نبودم از او تغاضای یک نخ سیگار کردم او هم سیگار را روشن کرد و به من داد و چند دقیقه دیگر باقی نمانده بود که یکی از همان مامورین آخرین چیزی که کشف کردند پرچم شیرو خورشید بود که بر دیوار اطاق پذیرای نصب کرده بودم آن را هم کندند و با خود بردند در آن لحظه که موقع ودا با خانواده ام بود دخترم فریاد می زد که اگر یک تار مو از سر پدر من کم بشود حیثیت شما را و آبروی شما را خواهم برد اگر به بابای من آسیبی برسانید من می دانم با شما ؟
طفلکی دخترم که در نیمه های شب پریشان حال از خواب بیدار می شود و از آنکه چهره آرام و لطیف مهربانی محیط خود را بنگرد ؟ ولی باید با این چنین صحنه های درد ناکی رو به رو شود ؟آیا اینست عدالت اجتماعی ؟ آیا اینست آن اسلام ناب محمدی ؟ آیا این عمل نغض فاحش حقوق اولیه بشر که همانا آرامش و آزادی فردی باشد نیست ؟ آیا آقای خامنه ایی ولی امر مسلمین جهان !! شب را آسوده می تواند بخوابد در صورتی که در همان مملکت با نام دین مردم را آزار می دهند و آسایش را از آنها سلب می کنند ؟ آیا ایشان می دانند که با فرزندان این مرز و بوم فقط بخاطر مخالفت با حکومت آنها چه ناجوانمردانه با انها رفتار می کنند ؟
بهر حال دخترم را بوسیدم فرزندان کوچکم که هنوز هم در خواب ناز خود بودند بوسیدم و با همسرم وداع کردم و فقط تنها جمله ایی که گفتم این بود حلالم کنید اگر بر نگشتم
من هم در ثانیه های آخر تاب تحمل نداشتم اشک ریزان چهر های دختر و همسرم را در واپسین لحظات مشاهده می کردم و آن ۴ مامور وزارت اطلاعات کشان کشان من را از خانواده ام جدا کردند و واقعا آن لحظه درد ناک ترین روزگار زندگی من و خانواده ام بود و بخاطر همان ضربه روحی و روانی وارد شده بر من و خانواده ام اکنون باید همگی ما دچار اختلالات روحی و روانی خفیف باشیم ( سردرد های شدید ٬ عصابانیت های بی مورد ٬ بی خوابی ٬ و وو مسائل دیگر
این چنین بود لحظه ایی بخود آمدم که با چشمان بسته سر به پائین داخل اتو مبیل راهی مکانی شدیم در دل تاریکی شب که سر نوشت من به آنجا ختم می شد میعاد گاه عاشقان و آزادیخواهان ٬ قتل گاه سال ۶۷ ٬ جائی که خون هزاران شهید راه آزادی وطن در آ» مکان پاک ریخته بود و چه به درستی آن دشت را گوهر دشت نامیده بودند و میعادگاه عاشقان یعنی زندان گوهر دشت همچون نگینی در دل آن دشت قرار گرفته بود آری زندان گوهر دشت کرج .............. و ادامه که بهای آزادی من و خانواده و همرزمانم در آن شکل گرفت در روزهای آینده خواهد آمد که سرگذشت تلخ و شیرنی است از درون زندان ............
پاینده ایران
کوروش احمدی متولد ۱۳۵۱ خورشیدی محل تولد فریمان مشهد ساکن کرج
شیما احمدی شیما ٬ سینا ٬ نیما احمدی سینا و نیما

خانم فرحناک همسر و یار وفادار کوروش به اتفاق نیما
|