تبليغاتX
سایت رسمی حمايت از زندانيان سياسی

این سایت غیر مجاز جمهوری اسلامی ایران است

                        

www.ahmadinejad.ir 

این سایت غیر مجاز جمهوری اسلامی ایران است

                        

www.ahmadinejad.ir 

dth=10>
این سایت غیر مجاز جمهوری اسلامی ایران است

                        

www.ahmadinejad.ir 

ht=18 alt=Home src="http://www.takp30.ir/myuploads/weblog_t/abi/icon_faq.gif" width=18 align=middle border=0>
برگ نخست
Your Account
ايميل مدير
ads
آرشیو سایت

سایت Rss
سایت رسمی حمايت از زندانيان سياسی  
تصـــــــوير تصادفي

 

                        

www.ahmadinejad.ir 

ma"> برگ نخست

  ايميل مدير

  آرشیو سایت

  وضعيت در ياهو



لينك های حمايتی

JONBESH خالد هرداني و همراهانش را آزاد كنيد

این سایت غیر مجاز جمهوری اسلامی ایران است

                        

www.ahmadinejad.ir 

a>


كوروش احمدی

    را آزاد كنيد


اكبر محمدي جاودانه شد

حجت زماني

مهندس امير عباس انتظام

دكتر ناصر زر افشان

عباس دلدار

مهرداد لهراسبي

حشمت الله طبرزدي

بينا داراب زند

منوچهر محمدي

ارژنگ داوودي

ولي الله فيض مهدويr

احمد باطبي را آزاد كنيد

خالد هرداني

دكتر جهان بيگلو

مهندس موسوي خوئيني

منصور اصانلو

موسوي را آزاد كنيد

مانيا نيستاني را آزاد كنيد

مجتبي سميع نژاد

احمد سراجي

رويا طلوعي

صابر هدي

سيامك پورزند

كيوان رفيعي

علي جاني

رحماني

كيوان رفيعي

عابد توانچه

ياشار قاجار

سعيد ماسوري

كوروش صحتي

كيانوش سنجري

حسن زارع زاده اردشير

بهروز جاويد تهراني

ياشار و عابد را آزاد كنيد

احمد باطبي را آزاد كنيد

 

      محبوبه کرمی

 

       من جدا و تو جدا

 

 یادآور ایستادگی دانشجویان

 

دهقانیان فعال فرهنگی

یادگار داریوش بزرگ را نجات بدهیم 
 فعالین جنبش زنان ایران را آزاد کنید 
 
 فریاد ایران
 
 

موضوعات
زندانيان سياسی
فيلم
عكس
كاريكاتور
اجتماعی و زنان
مقالات
تحليل سياسی
فرهنگی
گزيده ها
فعالين حقوق بشر
خبرهای كوتاه
خبرهای ويژه سايت ها
مصاحبه ها
وصیت نامه کوروش
وصیت نامه داریوش
خاطرات زندان و مبارزات بر علیه استبداد بهای آزادی

لینک ها
بنياد نوروز
فدراسيون هبستگی
حزب اتحاد کمونیسم کارگری
مصاحبه ها
ویدئو تحریم انتخابات
حمايت از زن
فراخوان ايرج جنتی عطايی
پيک ايران
کميته دفاع از دانشجويان
عفو بين الملل
بهزاد پيله ور فعال سياسی
دموكراسي براي ايران
اخبار ايران ب.ب.ب
صدای آمريکا
راديو بي بی سی
کميته دانشجويی
خبرنامه آزادی برابری
تريبون ايران
کميته مبارزه براي آزادي زندانيان سياسي
رادیو آزادگان
راديو فردا
صدای آزادی
راديو صدای ايران
ايران آزاد
راديو آزادی
وبلاگ رسمی مدافعان ملی
عکسهای اعدام
سازمان آزادی زن
جوانان آزاد انديش
ازادی و برابری
وبلاگ کوروش بزرگ
یاران ایران جوان
نوشته های یک آریایی
و این است ایران...
امروز در ايران و جهان
ویدئو کلیپ /آخوند
آوای دانشگاه
خبرنامه فعالین مازندران
جنبش دانشجويي دانشگاه آزاد گرگان
زنان مترقی
اتحاديه پناهندگان ايرانی
پناهجو
سرپناه
پناهندگان ترکیه
راديو پارس
پژواك
رقص اخونر
دونه دونه مجرم
گوشه اى از جنايات پاسداران
تقویم تبعید
وبلاگ رسمی حمايت از زندانی سياسی
فیلم اعدام عاطفه
فیلم اکبر محمدی
فیلم منصور اسانلو
لالا دیگه بسه گل لاله
شوان قادری
دانشگاه پادگان نیست
حرکت ملت
رها
سالگرد شوم 22 بهمن، روز عزای ملی
کمیته دفاع از مهندس علیداد حسنی
فیلم جنبش زنان
فعالین حقوق بشر و دمکراسی
کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل
دیوان اروپایی حقوق بشر
انجمن منع شکنجه
سازمان بین المللی ضد شکنجه
کمیته رفراندم آزاد ایران
خبرنامه امیر کبیر
فرياد ايران
زنان ايران
کردار نیک گفتار نیک اندیشه نیک
کبوتر خانه
بچه های ایران /ویدئو کلیپ
سايت آزادى بيان
کارزار مبارزه برای لغو کلیه قوانین نابرابر و مجازات
وبلاگ آقای مهرنهاد
انجمن دفاع از زندانيان سياسی
روشنگرى
وبلاگ خبری پن‌لاگ
کیانوش سنجری
سنگسار/ شرمتان باد ، ویدئو کلیپ
کودکان خیابانی ایران /ویدئو کلیپ
افشاگري بر عليه جنايات احمدي نژاد
عروسی دختر احمدی نژاد
بوسه های محمود
احمدی نژاد
گفتار نیک محمود
خاتمي و دختر جوان
شاگرد نمونه مکتب انقلاب اسلامی
دروغ خمینی
هشت مارس بر همه شیرزنان ایران‌زمین مبارک باد
حمایت از دانشجویان دستگیر شکنجه شده پلی تکنیک
بسیجی برو گمشو
فيلم : درگيري مردم با نيروي انتظامي
زنان زندانی
کانون دفاع از حقوق بشر در ایران
آزادی زنان آزادی جامعه
کلیسای اینترنتی
زنان و زندان
کمپین یک ملیون امضا
فریاد مرگ
بیایید مملکت را از لجن در بیاوریم
اقدام متحد
کانون دفاع از حقوق بشر در ایران- زنان
میدان زنان
فریاد
من زن هستم
آزادی بی بها نیست
از رنجی که می بریم
دختران سوسیالیست شیراز
آزاد زن خرمي
کميته بين المللى عليه اعدام
گزارشگران بدون مرز
سایت نسرین پرواز
انتخابات آری یاخیر
من زن ایرانی
کردار نیک گفتار نیک اندیشه نیک
چکاچک
انتخابات یا مردم فریبی؟!
« با مسیر سبز »
فعال سياسی
وبلاگ ایران سرزمینم
سایت رسمی بنیاد ایران ما
وطن پرنده پر در خون
شوخی آخوندی
فیلم آزادی زنان
چهارشنبه سوری 1386
به نام آزادى و حقوق بشر
فیلم سنگسار در جمهوری اسلامی ایران
تجمع اعتراضی دانشجويان در دانشگاه شيراز
دروغ خمینی
صاحبدلان
مترسک
صداي ملت ايران است
سنجاقک
زهره پارسايي
وبلاگ خبری ایران آزاد
شهياد
وبلاگ عاشقان ایران
براي نجات پاسارگاد
زیر باران در پنا ه تاریکی
سنگسار
صحنه هایی از اعدام دسته جمعی در شهر ساوه
اعدام در ایران
صحنه اعدام در مرکز شهر کرج
صحنه اعدام در مرکز شهر تهران
ویدئو کلیپ احمدي نژاد
ایرانیان وطن پرست
”يك ميليون امضاء“ براي تغيير قوانين تبعيض‎آميز
دکلمه زیبای فرید خراسانی (وطن ) /ویدئو کلیپ
سوزاندن عکس خامنه ای و احمدی نژاد
مرگ بر دیکتاتور خامنه ای واحمدی نژاد
رنگ فرياد
نسخه فارسی فیلم فتنه
خبر گزاری نجوا
کمپین حمایت از عابد توانچه
هیس!!!صدای سکوت خیلی قشنگه
ديده بان حقوق بشر بلوچستان
رها
وحدت اديان نياز جامعه بشري و هدف ديانت بهائي
راه مردم
بانوی کهنسال و جاويد شاه. آيا ما عرب هستيم؟
همچون ما باهمان ِتنهاهایان
همه چیز و هر چیز است
نبض وطنم را می گیرم
جبهه اتحاد ملی و میهنی
Welcome to UFIN
آتشفشان ـ تقدیم به‌ کارگران ،معلمان ودانشجویان زندانی
سازمان حمایت از زندانیان
زندان است یابا شگاه زناکاران؟
زندانی چمدانی بی شکل
جمعيت دفاع از آزادی و حقو ق بشر در ايران
iranpressnews
ایران گلوبال
فیلم جدید از دستگیری دختران در ایران توسط نیروی انتظامی
اعتراض دانشجویان دانشکده های فنی در مقابل وزارت علوم
برخورد وحشیانه پلیس با زنان باصطلاح بد حجاب
زنان شهرستان آمل
اجرای حکم اعدام بهنود شجاعی متوقف شد
انجمن دفاع از زندانیان سیاسی آذربایجان
فیلم مستند از وضعیت اسفبار دو خانواده آذربایجانی
نگاهي از چپ
( رد پائي در اخبار )
پیروزی تیم پرسپولیس و آماده باش نیروی انتظامی رژیم
اخبار و مقالات مبارزین تورک - دانشجوئی و کارگری
حرکت ملی آذربایجان-سربازان گمنام بابک
تاريخ ديرين تركان ايران
دروغ بزرگ تاريخ و فريب خوردن مردم
تلويزيون پارس
Pahlavi - پـهـلـوی
کارزار دفاع از آزادی احمد باطبی زندانی سیاسی
آشنا تر از هر غریبه
Mustafa JalilianFar
.:::| دانلود کتاب |:::.
فیلم از تظاهرات امروز کا رگران کشت ونیشکر هفت تپه
زخمی
خورشید حق
ستم به زن موقوف! سرکوب زنان ممنوع!
آرش : به آفتاب سلامی دوباره کرده ام
آزادى و حقوق بشر
خرگوش سفید
هویت,آذربایجان
همراه شو عزيز
لطفا بدون پيش داوري قضاوت كنيد
جنبش كارگران انديشه
حسن زارع زاده اردشیر،
نسل جديد، دیدگاه های یکی از نسل سوخته...
به نام اهورای ایران زمین
POOYAN-RN
سرود آزادی
قاصدک
فالگوش
دیانت بهایی آنگونه که هست
کانون صنفی معلمان ایران،تهران 3
مبارزه زن ایرانی
پسر تنها
به نام اهورای ایران زمین
Hive-Sasi
کانون دفاع از حقوق بشر در ایران
کمیته بحران زندانیان سیاسی ایران
کمپین گسترده علیه رژیم صد هزار اعدام
ناهید کلهر را آزاد کنید
رهایی
امیرعباس فخر آور ( سیاوش )
كنفدراسيون دانشجويان ايراني
کانون پیشاهنگی دفاع از زندانیان سیاسی
آزادی بی بها نیست
دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب مشهد
خورشید شب
کشکول
آزادی ایران
زنان زندانی
هر چه در دل داری نکوست
فقط زن
ویدئو ، حمله ماموران انتظامی به مردم در نوشهر
رويداد
میترا_دختری که برای عشق، ایران و آزادی میجنگد
کمپین حمایت از ناهید کلهر
آژانس ايران خبر ” INA”
بهای آزادی
آذربایجان اویرنجی حرکاتی
من یک ایرانی ام
بر نا رفیقان شرم باد
فریاد زیر آب
ذبیح الله كاويانی
ایران سربلند ایرانی سرفراز
آژانس خبری موکریان
دکتر علیرضا نوری زاده
ویدئو کلیپ ، به یاد اکبر محمدی
بنیاد حقوق بشر
ما هستیم
عبدالله شهبازی
اعتراضات کارگران شرکت کشت و صنعت نيشکر هفت تپه
جامعه حمایت از زنان
روز انلاين
وبلاگ خبری پن‌لاگ
پرتال تفريحي Bia2Shiraz.net ::
دوشنبه 10 تیر چه خبره ؟
آه سرزمین من...!
ایران سرزمین من
خبرنامه فعالین دانشگاه مازندران
خانم رویا تیموری
وبلاگ فریاد ما
پاسارگاد
زنان و زندان
خدا با ماست
ایران سیاسی علی عالم زاده
سرکوب مردم به دست مزدوران رژیم در مشهد
حمایت از دانشجو
قيام و خيزش خونين 18 تير
هموطن بیدار شو
هم وطن به وطن بيانديش
زهره شجاعی
طنزهای سیاسی، کتاب و فیلم
شادی نزدیک است
جنبش کارگران اندیشه
سایت جدید سندیکای کارگران
سایت قدیم سندیکای کارگران
زنانه‌ها
مجید میرزائی
بسیج جنایت میکند ،دولت حمایت میکند
ویدئو زیبا از فرهنگ ایران
دانلود رایگان كتب و مقالات
آگاهی
فرماندهی مرکزی امریکا
وداع با " لیلی ترکزاده "
مبارز خستگی ناپذيرخالد حردانی
رضا شاه کبیر
عجب دختر با اراده ای ...
رادیو اسرائیل
،حرف ِ زن
شاهین نجفی
مقالات مصطفی جوکار
زندگى سگى ما شاهين نجفى
محمدرضا کثرانی
مصاحبه ساختگی صدا و سیمای جمهوری اسلامی با یک شهروند
تظاهرات دانشجویی
چرا من بهائی هستم ؟
حزب سوسیالیست ایران شاخه شرق آلمان
فريدون گيلانی
حزب سوسیالیست ایران
قتل هاي ناموسي
زنان ستم دیده ایرانی
مسيح تنها نجات دهنده
وبلاگ عیسی نجات دهنده عالم
شبانه
روشنگرى
Sayeh Hassan
cilip
گالري قالب وبلاگ
نرم افزار و بازی موبایل
انجمن آموزشی و تفریحی

 

لینکدونی
cilip
Sayeh Hassan
روشنگرى
شبانه
وبلاگ عیسی نجات دهنده عالم
مسيح تنها نجات دهنده
راديو اسرائيل
فریاد بکش زندانی
زنان ستم دیده ایرانی
قتل هاي ناموسي
حزب سوسیالیست ایران
فريدون گيلانی
حزب سوسیالیست ایران شاخه شرق آلمان
چرا من بهائی هستم ؟
تظاهرات دانشجویی
قرائت قطعنامه تجمع کنندگان
تجمع مردم سنندج در اعتراض به حکم فرزاد کمانگر
مصاحبه ساختگی صدا و سیمای جمهوری اسلامی با یک شهروند
محمدرضا کثرانی
زندگى سگى ما شاهين نجفى
مقالات مصطفی جوکار
شاهین نجفی
،حرف ِ زن
ارتش شاهنشاهی ایران
عجب دختر با اراده ای ...
رضا شاه کبیر
مبارز خستگی ناپذيرخالد حردانی
وداع با " لیلی ترکزاده "
فرماندهی مرکزی امریکا
آگاهی
دانلود رایگان كتب و مقالات
كيهان لندن
ویدئو زیبا از فرهنگ ایران
بسیج جنایت میکند ،دولت حمایت میکند
مجید میرزائی
زنانه‌ها
سایت قدیم سندیکای کارگران
سایت جدید سندیکای کارگران
جنبش کارگران اندیشه
شادی نزدیک است
Bagher Hashemi
طنزهای سیاسی، کتاب و فیلم
آزادي،برابري،عدالت اجتماعي
هم وطن به وطن بيانديش
هموطن بیدار شو
قيام و خيزش خونين 18 تير
حمایت از دانشجو
سرکوب مردم به دست مزدوران رژیم در مشهد
ایران سیاسی سید علی عالم زاده
خدا با ماست


خطاب به علی خامنه ای :درد نامه محمد احمدی ملقب به کوروش احمدی

بنام آزادی و بنام   اهورای ایران زمین   

   27vrqx7gc6y7pxrt8v6n.jpg                                                 

سید علی خامنه ایی رهبر جمهوری اسلامی ایران

حدود یک ماه قبل نامه ایی یا بهتر بگویم درد نامه ایی از طریق وبسایت خصوصی شما برای شخص جنابعالی ارسال داشتم و شخصیت اول حکومتی را از آنچه بر من خانواده ام و ملت ایران می گذرد آگاه ساختم در آن رنجنامه به شما گفتم که چگونه وزارت اطلاعات  تحت امر شما بر جان مال و ناموس مردم می تازد   بازداشت می کنند  به زنجیر می کشند اعدام می کنند ولی شخص شما هیچ واکنشی که در مقابل این بی عدالتی انجام نمی دهید بلکه در جمع این سربازان گمنام امام زمان شما در چند روز گذشته بسیار از این نهاد خودسر قدر دانی کردید و آنها را سربازان به حق حکومت خود خواندید که از انقلاب شما محافظت می کنند  حال این در صورتی می باشد  که شخص شما نمی دانید  یا می دانید و هیچ اقدامی نمی کنید  در زندانهای تحت نظارت اطلاعات  شدید ترین شکنجه ها و تو هین ها به مخالفین خود می کنند سازمان زندانها  مدیران این سازمان از بی سواد ترین و کم تجربه ترین نیروها شکل گرفته است در زندانهای شما  بخاطر عدم تفکیک جرائم شنیع ترین کار های غیر اخلاقی در این مکانهای شما اتفاق می افتد  قتل های پی در پی  تعرض به افراد کم سن و سال توسط زندانیان جانی و خطر ناک  و استعمال مواد مخدر که خود من در مدت حبسم  بار ها و بارها شاهد قتلهایی بودم شاهد تجاوز زندانیان   جوان بودم شاهد مصرف هر شب مواد مخدر که توسط همین پاسدار بندهای سازمان زندانها به درون زندان  آورده می شوند من به شخصا شاهد این همه جنایت بودم جناب خامنه ایی در زندانهای شما ای کاش جنایت صورت می گرفت ای کاش فقط قتل و تجاوز بود آقای خامنه ایی زندانهای شما باعث انتقال چندین نوع بیماری مصری خطرناک از قبیل ایدز و هپاتیت و سل و دیگر بیماری های پوستی  به خارج از زندان می باشند جناب آقای خامنه ایی در یک کلام بگویم  شما یا میدانید   اقدام نمی کنید یا واقعا بی اطلاع هستید من از این طریق به شما می گویم  در زندانها جنایت بر ضد بشریت توسط عوامل پنهان و آشکار زندان صورت گر فته است که به مانند موریانه تمام جامعه را بزودی خواهد خورد  اگر انسانیت را مد نظر دارید در مرحله اول پیام من به شما اینست که زندانها را با شیو ه های انسانی و معقول و با مدیریت آگاه  پاکسازی کنید چرا که با این پیام من به شما گوشزد می کنم اگر اقدامی در این امر نکنید شخص شما مسئول تمام این جنایت ها خواهد بود و اما ...

در آن درد نامه به شما متذکر شدم چنانچه از طریق همان ایمیل ارسالی جواب اینجانب را ندهید این حق را بر خود قائلم که از طریق رسانه های برون مرزی و سایت های حقوق بشری متن این نامه را منتشر کنم تا جهانیان و مدافعین حق و عدالت در سر تا سر دنیا بدانند که بر ملت ایران چه می گذرد

اینجانب سید محمد احمدی  ملقب به کوروش احمدی  متاهیل دارای همسر و ۳ فرزند می باشم حدود ۹ سال قبل در شهرستان فریمان استان خراسان ساکن بودم و چنان بی عدالتی در این شهر و شهرهای کو چک که هیچ فریاد رسی برای این مردم نمی باشد به اوج خود رسیده بود که به ناچار آن شهر کوچک را با تمام خاطراتش بسوی استان تهران شهر کرج ترک و به نوعی مهاجرت اجباری را بر خود و خانواده ام تحمیل کردم

از همان روزهای اولیه زندگی من در شهر کرج  ظلم ستم و ضرب و شتم مردم بیگناه زنان و دختران ایرانی را به دست عوامل خود سر نیروهای امنیتی و لباس شخصی  به عینه مشاهده کردم  و چون خود را فردی آزادیخواه می دانم برای احقاق حق این هموطنانم دست به اعتراضات مدنی که در همان قانون اساسی جمهوری اسلامی تحت نظر شما آمده است زدم و بارها  مورد ضرب و شتم و آزار و اذیت نیروهای شما قرار گرفته و در نهایت در سال ۸۲ خورشیدی تو سط نیروی وزارت اطلاعات کرج دستگیر و بعد از ما هها سلول انفرادی و بازجوئی های روحی و روانی توسط دادگاه انقلاب کرج شعبه ۱ به قاضی گری محمد رحیمی ایشکاء با قرار وثیقه ۵۰ میلیون تومانی موقتا آزاد و در نهایت به ۳ سال حبس تعلیقی به مدت ۵ سال محکوم شدم

دیری نگذشت که در سال ۸۳ مجددا توسط حفاظت اطلاعات زندان گو هردشت کرج به ریاست فردی بنام حاج کاظم  خادم  که وظیفه حفظ و مراقبت از زندانی و زندان را بر عهده دارند نه بازداشت افراد عادی جامعه در مرکز شهر کرج به اتهام خبر نگاری از یک زندانی سیاسی بنام محمد ابراهیمی که برای مداوا به بیمارستان بیرون از زندان آورده شده بودند بمانند زنده یاد زهرا کاظمی که این زن آزادیخواه هم توسط حفاظت زندان اوین دستگیر و توسط همان نهاد هم در زندان به قتل رسید  من هم بازداشت شدم  و بعد از ۴۸ ساعت در جای نامعلومی که نگهداری می شدم به وزارت اطلاعات کرج تحویل شدم و این نهاد خوشنام شما !! ؟ اینجانب را زیر شدید ترین بازجوئی ها قرار داد  تا به حرفه خبر نگاری از آن زندانی سیاسی اعتراف کنم که حبس تعلیقی من را در پرونده ام قرار دهند تا از این طریق سالها من را در زندان محبوس نگهدارند ولی به لطف کانون وکلا  و انجمن حمایت از زندانیان  جناب عماالدین باقی و سر کار خانم غیرت و  وکیلم جناب مهدی بزرگی که از سوی آقای باقی و خانم غیرت برایم معرفی شده بود با دفاعیه محکمه پسند بنده را از امر خبر نگاری تبرئه ساخته ولی بخاطر کشف کتابی که توسط خودم نوشته شد ه بود مبنی بر خاطرات زجر و شکنجه خودم و یارانم در زندان  بنام بهای آزادی که هر گز  زیر  چاپ نرفته بود  که این نوشته ها در منزل توسط همین نیرو کشف می شود به استناد به همان کتاب تو هین به مقام رهبری از جمله اتهاماتی بود که اینجانب را به ۶ ماه حبس تعزیری محکوم کردند اتهامی که هرگز آن را نپذیرفتم ولی بعد از تحمل ۶ ماه حبس از زندان گو هردشت کرج آزاد شدم و به زندگی عادی خودم باز گشتم

بگذریم از اینکه در این مدت بر سر خانواده من که مستاجر و در این شهر آشنائی نداشتم چه آمد که آن هم جای دادخواهی از شخص شما را دارد ولی بعد از آزادی وزارت اطلاعات شما هر گز من و خانواده ام را رها نساخت و هر از چند هفته  با تهدید تلفنی و احضار های شفائی به مقر وزارت اطلاعات کرج عرصه را بر من و خانواده ا م تنگ ساخته  و حتی با چندین مرتبه احضار مدیر کاری من که در آنجا مشغول بکار می باشم این شخص را تحت فشار قرار داده تا اینکه در چند ماه گذشته کار کردن در این شهر را نیز از من گرفتند و باز هم با اینکه گلو گاه اقتصادی بنده را قطع کردند ولی باز هم دست بر نداشتند و با تلفنهای مکرر از من می خواهند شهر کرج و استان تهران را ترک کنم و به یکی از روستا های دور افتاده مرزی بروم و جالب اینجاست که اگر در آن روستا هم تبعید شوم در آنجا هم باید خودم را هر روز به وزارت اطلاعات آن منطقه  معرفی کنم و آنها را در جریان کارهای روز مره خودم قرار بدهم ؟

جناب آقای خامنه ایی  نیروهای امنیتی که شما دائما از آنها تجلیل بعمل می آورید بدینگونه زندگی کردن را برای شهروندان این مرزو بوم نا امن و  نا ممکن ساخته است حال من سوالی در اینجا از شما دارم اگر ایرانی هستم پس این حق را دارم در کشور خودم بدون دغدقه زندگی کنم این حق زندگی کردن طبق قانون اساسی تصویب شده حکومت شماست و چنانچه در این مورد کسی یا کسانی این حقانیت زندگی کردن و امرار معاش را از شخصی بگیرند از ۶ ماه تا ۲ سال حبس و تعلیق از خدمت محکوم می شوند

من از شما می پرسم اگر شما می دانید که این وزارت اطلاعات چه بر سر مردم می آورد و سکوت می کنید بخاطر حفظ قدرت و نظام خود  که وای بر شما و حکومت عدل علی شما !!

اگر هم نمی دانید   که نیروهای تحت امر شما چه می کنند و از آنها بی جهت تعریف و تمجید می کنید باز هم وای بر شما و حکومت ناب محمدی شما !!

جناب آقای خامنه ایی در همان نامه ارسالی هم به شما گفتم ممکن است بعد از ارسال این نامه و یا انتشار آن نیروهای حزب الله خود را جان بر کفان حضرت آقا را !! برای نابودی و سر به نیست کردن من بفرستید

ولی بخدای ایران سو گند می خورم در چنین وضعیت بد امنیتی که تا اتاق خواب  من هم وزارت اطلاعات رسوخ کرده است بهتر است در راهی کشته شوم که آن راه سر بلندی کشورم و آزادی خواهی  هموطنانم باشد و چه زیبا تر خواهد بود این مرگ که اگر بدست ارازل و اوباش شما که به نا حق سازمان های امنیتی کشورم را تسخیر کردند صورت بگیرد چرا که از  حسین ابن علی شما مسلما نها آمو خته ام اگر دین ندارم  آزاده مرد باشم  حال من هم همان راه پیشوای دینی شما را بر گزیدم که آزاده باشم و از حق دفاع کنم و زیر بار زور حاکمان زور گو نروم   چرا که وزارت اطلاعات شما دو را را پیش روی من قرار داه است  و آن دو   راه یا مرگ است یا خفت و خواری

جناب آقای خامنه ایی  وزارت اطلاعات شما بار ها و بارها   به من پیشنهاد داده بودند  با مبالغ چند میلیونی و انتخاب پست و مقام در سازمانهای امنیتی شما دست از راهی که در پیش دارم که همانا آزادی وطنم و آزادی هموطنانم و رسیدن به دمکراسی می باشد بر دارم و با نوشتن توبه نامه جزو توابین شما بحساب بیایم ولی بدانید هم شما و هم نیروهای امنیتی شما  هر گز تن به این ذلت نخواهم داد و با آغوش باز   من سید محمد احمدی    ۳۶ ساله   همسرم خانم احمدی  ۳۶ ساله شیما  سینا و نیما احمدی فرزندان ۱۹  و  ۱۴   و ۱۰ ساله ام  به پیشواز مرگی می روم که از سوی شما برای من و خانواده ام طراحی شده باشد

باشد که جهانیان   آزادیخواهان  و آیندگان در مورد شما و خلق  در بند و ستم حکومت شما قضاوت کنند

و من هم خودم را به قضاوت اهل قلم و اندیشه می سپارم و در پایان دادخواهیم    به شما آیت الله خامنه ایی   رهبر معظم انقلاب اسلامی    فر مانده کل قوا  ولی امر مسلمین جهان   می گویم  به شما می گویم

الملک یبغی مع الکفر          ...   ولا یبغی مع الظلم

یک حکومت با کفر می ماند  ولی باظلم   هرگز   ! هرگز ! هر گز !

http://iranbbb.org/29159.htm

 :: نوشته شده توسط سياسی در تاريخ دوشنبه چهارم شهریور 1387 ::

بهای آزادی6

2ievb8jnvlwt5ho49iq.jpg                                

بنام آزادی و بنام خلق بپا خاسته  

 

....آری آنروز نتوانستم بعد از چندین هفته بی خبری با خانواده خودم تلفنی گفتگوی کو تاهی داشته باشم بنا چار بنده را به سلول انفرادی خودم سلول شماره ۳۳ بر گرداندند چندین ساعت را با دلی خونین گزراندم و با خود می اندبشیدم بر سر خانواده من چه آمده است ؟ چه گذشته بر انان در طول این چند هفته ؟ کجا هستند چرا تلفن را جواب نمی دهند ؟ این هم بر مشکلات روحی من تاثیر منفی گذاشته بود ولی از سوی دیگر  خود را دلداری می دادم و به نوعی سعی می کردم مقاوم باشم چرا که اگر باز جویان وزارت اطلاعات متو جه شوند من از سوی خانواده ضعف عاطفی دارم از همان روزنه وارد می شوند و زندانی را می شکنند و خرد می کنند و از همان طریق به اطلاعات لازم دست می یابند به همین دلیل خودم را قوی می گرفتم تا ضعف عاطفی من جلوی آنها آشکار نشود

بعد از چند ساعت که باز جویان از بند اطلاعات رفته بودند و تعدادی پاسدار بند برای خدمات داخل مانده بودند ساعت ۸ شب درب سلول من باز شد همان پاسدار بند خوش اخلاق که سنی هم از آن گذشته بود و بخاطر آرتروز کمی پایش درد می کرد و می لنگید به من گفت سید پاشو چشم بند بزن بریم به منزلت تلفن بزن در آن لحظه از خو شحالی در دلم پر در آوردم سریع و بدون معطلی از جا پا شدم چشم بند زدم و پاسدار بند بازوی من را گرفت و به جایگاه میز مدیریت بند انتقال داد و روی صندلی نشستم

پاسدار بند همان حاجی به من گفت چشم بند خودت را کمی با لا بزن و گفت الان باز جویان نیستند ولی بخاطر اینکه نتوانسته بودی با خانواده ات تماس بگیری برای گذاشتن وثیقه باز جویان این دستور را دادند که شما یک مرتبه دیگر با منزلت تماس بگیری شاید اینبار گو شی را بردارند و به من متذکر شد فقط ۵ دقیقه صحبت کن و خواهشند چیزی نگو که فردا برای من بد تمام شود من هم قبول کردم شماره منزل من را گرفت خوشبختانه بعد ۳ مرتبه بوق آزاد گوشی را همسرم برداشت حاجی پاسدار بند گفت خانم احمدی گو شی را نگه دار آقای احمدی پشت خط است و بعد گو شی را به من داد...

وقتی گفتم الو ... منم کوروش آنها باورشان نمی شد یک لحظه بعد از اینکه چند مرتبه گفتند کوروش خودت هستی ؟ راست بگو چند تا نشونی بده ؟ در یک لحظه بغض همسرم شکسته شد و های های شروع کرد به گریه کردند که چکار کردی مرد با خودت ؟چرا ما را در این شهر غریب تنها گذاشتی ؟ مگر ما انسان نیستیم ؟ میدانی در این مدت چه بر ما گذشت ؟ وووو مسائل دیگر بلاخره گفتم خانم اجازه بده بعدا آزاد شدم جای گله کردن زیاد است و من گفتم چند ساعت قبل تماس گرفتم نبودید خیلی دلواپس شدم و کمی از خودم تا جائی که اجازه داشتم گفتم و به آنها تاکید کردم برای من وثیقه ۵۰ میلیون تو مانی صادر کردند باید به هر طریقی این وثیقه تهیه بشود تا من آزاد  شوم همسرم گفت از کجا ما که چیزی نداریم و در این شهر هم غریب هستیم کسی را نداریم چکار کنم من ؟

گفتم بهر حال راه آزادی من از این بیدادگاه همان وثیقه می باشد هر کاری می تونی بکن شاید کسانی باشند که به انسانیت  ارج نهند و برای من کاری کنند همسرم گفت نزدیک ۱۸ تیر است فکر نکنم شما ها را آزاد کنند هر اتفاقی بیفتد بعد از ۱۸ تیر ماه قبل از آن نمی شود کاری کرد

از همسرم سوال کردم چند ساعت پیش کجا بودید که گو شی را بر نداشتید ؟ نخواست چیزی بگوید ولی با اسرار من گفت همین امروز صبح یکی از فرزندانمان بنام سینا که آن موقع ۱۰ سال داشت از روی درخت داخل کو چه خودمان افتاده و شکمش پاره شده مجبور شدیم او را سریعا برسانیم بیمارستان البرز کرج و الان هم بعد از عمل جراحی بستری می باشد من آمدم منزل تا بقیه بچه ها را ببرم منزل کسی دیگر بگذارم و خودم بروم بیمارستان  آن لحظه چون وقت مکالمه تلفنی من رو به اتمام بود نتوانستم شرح ماجرا را جویا شوم فقط گفتم زن در نبود من مرد خونه تو هستی نگذار به بچه های من آسیبی برسد من طاقت تحمل این حرفها را ندارم خرد می شوم در زندان کمی بیشتر مواظب بچه ها باش ووو...

با اینکه ۵ دقیقه وقت داشتم آن پاسدار بند گذاشت به مدت ۱۰ دقیقه صحبت کنم در پا یان به همسرم گفتم  به صورت رمز با خانواده های دیگر دوستان در بندمان تماس بگیرند و هر کاری می کنند متحد و با رسانه های خارج کشور هم تماس بگیرید و از وضعیت بد ما در سلولهای انفرادی بگوئید و گفتم هر گز نگذارید ما در بی خبری بسر ببریم اخبار ما را با هماهنگی خانواده های زندانیان سیاسی بگوش همگان بر سانید و این چنین بود که  گفتگوی تلفنی من با همسرم بپایان رسید و آنقدر غرق در ماجراهای پیرامون سیاست بودم که نتوانستم با دخترم و فرزند دیگرم گفتگو کنم

من با خوشحالی از آن پاسدار بند تشکر کردم و با همان چشم بند به سلول باز گشتم  و شور و شوق مظاعف و جود مرا فرا گرفته بود بخاطر اینکه توانستیم خانواده های خود را آگاه سازیم که کجا هستیم ودر چه وضعیتی قرار داریم از آن روز به ما اجازه می دادند که تک به تک به مدت ۱۰ دقیقه از هوا خوری استفاده کنیم یعنی هر ۳ الی ۴ روز ۱۰ دقیقه می آمدند ما را هدایت می کردند به بیرون از بند و در محو طه حیاط زندان قدم می زدیم و در زیر آفتاب بدنهای خود را قرار می دادیم تا اشعه آفتاب به اندازه کافی جذب بدنهای ما شود چون مدت ۴۰ روز می گذشت که آفتاب را ندیده بودیم

در یکی از روزهایی که به محوطه حیاط زندان منتقل شدم برای هوا خوری با نا با وری دو نفر دیگر را که قدم زنان با هم طول حیاط را طی می کردمد مواجه شدم پاسدار بند من گفت حق صحبت کردن با آنها را نداری فقط با سکوت قدم بزن من هم به تنهائی در جهت مخالف آنها طول حیاط را طی می کردم وقتی به آنها نزدیک می شدم سرعت را کم می کردم و از آنها سوال می کردم که کی هستند جرمشان چیست ؟ وابسته به چه گروهی هستند ؟ بعد از چند مر تبه که از کنار هم می گذشتیم آگاه شده این دو نفر از اعضای مجاهدین خلق می باشند یکی فردی بود با هیکل نسبتا درشت موهای سرش که مشخص بود بخاطر تحصیلات زیاد ریخته بود ( عامیانه بگویم مو های سرش مهندسی بود ) عینک بر چشم داشت و مشخص بود بسیار تحصیل کرده است او به اتهام عضویت در ساز مان مجاهدین خلق به ۲۵ سال حبس آن هم تبعیدی محکوم شده بود

فرد دیگر کمی سبزه شکل بود با مو های تقریبا کمی فر و لاغر اندام او هم به همین اتهام به ۲۰ سال حبس محکوم شده بود متاسفانه اسامی آنها را فراموش کردم ولی این آخرین مرتبه ایی بود که آنها را دیدم و دیگر تا روزی که در آن بند بودیم خبری از آنها نبود

این روزها به همین صورت گذشت در یکی از روزهای هوا خوری کم کم بچه ها این جرات را پیدا می کردند تا از روزنه پنجره ها که نرده های آنها کمی خم شده بود و می توانستند به سختی یک نقطه از حیاط را ببینند وقتی ما از آن خط می گذشتیم آنها ما را می دیدند و چقدر خو شحال می شدیم که بعد از هفته ها با صورت نتراشیده همدیگر را مشاهده می کردیم و با هم با اینکه اجازه گفتگو را نداشتیم ولی در همان حال قدم زدن گفتگو می کردیم مهدی مقدم / مصطفی پیران / محمد قمری طبسی / اسد شقاقی / نصرت ا... بیات / مجید آقا میرزا / امیر ساران / سیف ا ... صدرنیا علی هفت لنگ بختیاری / حسن فراهانی از جمله کسانی بودیم که در آن مکان هنوز در بند انفرادی بسر می بردیم و حدود ۸ نفر هم آزاد شده بودند با تعهد و تو به کردن

در همان روزها بود وقتی از جلوی پنجره بند نسوان بند انفرادی زنان می گذشتیم که مشرف بود بر حیاط هواخوری بند اطلاعات سپاه صدای زنان و دخترانی را می شنیدیم که بخاطر اینکه باید روز بعد اعدام می شدند آنها را از بند عمومی زنان جدا می کردند و در بند انفرادی قرنطینه می کردند صدای دخترکان ۱۶ تا ۲۵ سال را می شنیدم صدای زنانی را می شنیدم که همراه آنان نغمه شادی و گریه کودکانی به گوش می رسید که چند روزی از تولدشان بیش نمی گذشت با آنها صحبت می کردم یادم هست صدای دختر نو جوانی را شنیدم که با لطافت صدای معصو مانه خود تغاضا می کرد یک نخ سیگار از لای نرده هایی که هر گز دید به حیاط نداشت به او بدهم به او گفتم تو که من را نمی بینی از کجا می فهمی سیگار دارم می گفت بوی رسیگار به مشام میرسد خواهش می کنم یک نخ سیگار بده فردا صبح می خواهم اعدام بشم بگذار با کشیدن این سیگار کمی آرام بخش روحیه من باشد به او گفتم آخر من هم یک سیاسی هستم نه تنها دوربین بلکه پاسدار بندها هم از پنجر های بالا در حال نگاه کردن هستند اجازه نمی دهند به نرده ها نزدیک شوم

ولی او آنقدر اصرار کرد و گریه می کرد که دل هر شنونده ایی را خون می ساخت بلاخره من هم انسان بودم و برای آزادی همین زنان دست به مبارزه با حکومت می زدیم نتوانستم آرام بگیرم از کنار باغچه کنار ی که گلهای رز کا شته شده بودند گل رز سرخ رنگی را چیدم و دو نخ سیگار را در کنار گل قرار دادم و به پنجره نزدیک شدم ولی متا سفانه چون پنجره با لا تر بود هر چه سعی کردم به او بر سانم نتوانستم او هم تا جائی که امکان داشت زیر پای خود را سطل زباله گذاشته بود و دست خود را از لای نرده ها بیرون آورد ولی باز هم نتو انستم به او برسانم به ناچار جعبه ایی که در آنسوی حیاط بود به پای پنجره بردم ورفتم روی جعبه و بلاخره شاخه گل رز و دو نخ سیگار را به دادم و سریعا از کنار دیوار دور شدم ولی باز هم دخترک گفت من نه کبریت دارم نه فندک کاری کن تو را بخدا  باز هم با تمام سعی و کوششم فندکم را به او دادم و به راه رفتن در حیاط بند ادامه دادم آن دختر جوان که قرار بود فردای آنروز در صحرگاه به جوخه اعدام سپرده شود با کشیدن یک نخ سیگار و گذاشتن آن یک شاخه گل رز سرخ رنگ داخل لیوان پلاستیکی خود اینگار در آن ساعات پایانی عمرش دنیا را به او دادم

در همان حال راه رفتن از او اتهامش را پرسیدم گفت عاشق فردی می شود آن شخص با قول ازدواج به او تجاوز می کند و بار ها و بارها از او برای دوستان دیگرش سو استفاده می برد تا اینکه در یک شب آن دختر انتقام خود را از آن نامرد می گیرد و این چنین بود که در آن ساعات با این دختر روبه رو شدم و خوشحال بودم که توانستم برای فردی که چند ساعت دیگر به مرگش باقی نمانده بود کاری هر چند کو چک انجام دهم

به مانند این دختر شاید دهها زن و دختر دیگر را هم شاهد بودیم که برای قرنطینه به سلولهای انفرادی منتقل می شدند ولی در فردای روز بعد صدایی از آن سلول شنیده نمی شد این زنان و دخترانی که ما صدای آنها را می شنیدیم عزم ما را برای مبارزه با حکومت مستبد آخوندی راسخ تر می کرد و با خود می گفتیم که به حق در راهی قدم برداشتیم که جز رساندن فریاد انسانهای بیگناه دربند به گوش جهانیان خطای دیگر از ما سر نزده بود حال اگر اینست جرم پس بگذار برای همیشه مجرم بمانم

                                                                               q8nqk6w1m9iihdeoxlun.jpg

 :: نوشته شده توسط سياسی در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ::

بهای آزادی ( 5 )

og932owz1jyndj19bcur.jpg

بنام آزادی و بنام خلق بپا خاسته                  

 ....خوب در مطالب قبلی گفتم که بعد از آمدن مقام بلند پایه امنیتی به زندان گوهر دشت کرج بند اطلاعات سپاه تعقیرات مهمی رخ داد نا گفته نماند قبل از این شب مهم یک بار دیگر برای تبادل اطلاعات با بیرون از زندان مجبور شدیم یکی دیگر از زندانیان را به بهانه بیماری روانه بهداری زندان سازیم  البته قرار بر این بود بار دیگر بخاطر آشنائی من با دکتر محمد ابراهیمی خودم این کار را بر عهده بگیرم که متاسفانه مسئولین بند اطلاعات سپاه موافقت نکردند

بناچار  یکی دیگر از زندانیان هم بند خود را بنام حسین راستین که جوانی بود حدود ۲۴ ساله که از طریق رادیو صدای ایران با ما آشنا شده بود و در سر آسیاب شهرستان کرج مغازه کفش فروشی داشت و در شب دستگیری های گسترده در منزل مجید میرزائی بازداشت شده بود این شخص جوانی بود بسیار خوش صدا که در بعضی از شبها کنار پنجره رو به حیاط هوا خوری می ایستاد و ترانه های هایده و یا داریوش و معین را با صدای دلنشین خود زندانیان در بند را به وجه می آورد شاید تجربه کرده باشید دوری و دلتنگی را در هر شرایطی خوب زندان هم و آن از نوع سلول انفرادی بسیار دلتنگ کننده بود بخصوص برای کسانی که همسر و یا فرزندانی نیز چشم براه داشتند برای این زندانیان آواز یک فرد با صدای دل نشین در اوج تنهائی شب تیره و تار  بسیار  روح نواز است برای آدمی

بهر حال  حسین راستین انتخاب شد برای رفتن به بهداری زندان روز بعد از تصمیم گیری

البته این تصمیم گیری ها شما در ذهن خود این چنین تصور کنید که در سلولهای انفرادی بند اطلاعات سپاه زندان گوهر دشت کرج به چه نهوی اجرا می شده است در خلوتی شب و آن هم در ساعات بخصوصی که بازجویان حضور نداشتند و پاسدار بندها هم برای خوردن شام یا تماشای تلویزیون چند دقیقه ایی  از بند انفرادی غافل می شدند

در این زمان کوتاه بچه های مبارز در بند باید تصمیم گیری می کردند صحبتها را از طریق صدا آن هم سلول به سلول به همدیگر منتقل کرده و برای روز بعد خود را آماده می ساختیم روز بعد حسین راستین ناله کنان موفق شد موافقت اعزام به بهداری را بگیرد حسین در شب قبل تمامی دستورالعمل ها را روی ورق پاره ایی نوشته تا آن را به رابط ما در بهداری تحویل دهد به بهداری اعزام می شود و طبق دستور بچه ها عمل کرده و وارد بهداری می شود از بد روزگار پاسدار بندی که مامور اعزام حسین راستین می شود بسیار زیرک و متوجه حرکات مشکوک حسین در بهداری می شود و آقای حسین هم بسیار ناشیانه دست به کارهائی می زند که باعث می شود اطلاعات ما لو برود ورق پاره ایی را که در شب قبل نوشته بود بدست پاسدار بند می افتد  و از آن طریق دکتر محمد ابراهیمی  بعنوان رابط ما شناسائی می شود و بعدا برایتان توضیح خواهم داد از قول ایشان چگونه حسین ناشی گری می کند تا اینکه تنها روزنه ارتباط ما با بیرون از زندان بسته می شود

حسین را بلافاصله به بند اطلاعات سپاه بر می گردانند  دکتر ابراهیمی را نیز از بهداری زندان بر می دارند و به بند ۳ بند عمومی زندان گوهر دشت منتقل می کنند

و این چنین بود که روزنه تبادل اطلاعات ما از بین می رود

همانطور که گفتم بعد از شبی که آن مقام بلند پایه اطلاعاتی از تهران به کرج آمده بود  اتفاقهای مهمی رخ داد از جمله روز بعد  ارد فدائی دانشجوئی که در تهران دستگیر شده بود بخاطر پرونده دسته جمعی ما که در سال ۸۲ بطور گسترده از رسانه های جمهوری اسلامی پخش شد مبنی بر اینکه دستگیری دسته جمعی تعدادی از مخالفین نظام که در خرابکاری و پخش اعلامیه و تشکیل گروهای غیر قانونی و تشکیل تجمعات غیر قانونی برای بر اندازی نظام  نقش داشتند   این نمونه ایی بود از اطلاعیه رسمی وزارت اطلاعات که از رسانه های حکومتی پخش شد در آن اطلاعیه آمده بود که بیش از ۱۸ نفر دستگیر شده بودند

آری  ارد فدائی این دانشجوی همرزم و در بند در سی هفتمین روز  ناگهان به او می گویند که وسایل خود را جم کند چون می خواهد آزاد شود  آن روز سکوت عجیبی در آن رفت آمد های چند ساعته در سالن بند انفرادی ایجاد شده بود کسی نمی دانست چه کسی آزاد شده چه کسی ناپدید شده و آنهائی را که صدا می زدند و می بردند  به کجا و چرا منتقل می شدند  ساعتها این رفت و آمدها ادامه داشت تنها کسی را که متوجه شدیم آزاد شده ارد فدائی بود چون وقتی که پاسدار بند ها می آیند و درب سلول او را که در طبقه پائین من قرار داشت باز می کنند به او می گویند ساکت  هیچ چیزی نگو به کسی هم اطلاع نده فقط وسایل خود را جمع کن  تا چند دقیقه دیگر می آیم ببرمت چون می خوای آزاد بشوی !!!

ارد فدائی از آنجائیکه ارتباط تنگاتنگی با مبارزین داشت بخوبی میدانست که اگر خواسته باشد چیزی نگوید و دیگران را از جابجائی خود آگاه نسازد این احتمال وجود دارد که او را سر به نیست کنند و یا او را جای دیگر منتقل کنند بدون اینکه کسی مطلع شود و این بی خبری خود ضربه بزرگی است به مبارزین دربند و مدافعان حقوق بشر که واقعا بر سر این فرد چه آمده ؟ این شخص کجاست ؟

آقای فدائی به تمامی این مسائل آگاهی داشت و بخاط همان بعد از رفتن پاسدار بند  با ضربه زدن به سقف سلول من را آگاه می سازد که می خواهد پیغام مهمی بدهد و من باید بروم کنار پنجره گوش واستم تا او حرف خود را بزند  من هم کنار پنجره رفتم ارود فدائی گفت   ..  کوروش   یکی از پاسدار بندها به من گفت می خواهند من را آزاد سازند ولی من شک دارم چرا در این وضعیت ؟ !!  چرا بدون قرار وثیقه ؟!! و چراهای دیگر ؟

بخاطر همان کوروش من را تا چند لحظه دیگر از اینجا می برند  ولی نمی دانم برای آزادی یا جای دیگر  در هر صورت اگر آزاد شدم به بچه ها بگو دنبال کارتان هستم  و از هر طریقی مجامع حقوق بشری و رسانه ها را آگاه خواهم ساخت از موج دستگیری ها و سلولهای انفرادی و چه بر سر شما گذشته است و اگر جای دیگری  منتقل شدم باز هم از همه دوستان خداحافظی کن و. حلالیت بخواه و بگو که ارد فدائی در باز جوئی ها هر گز تسلیم   خواست کثیف بازجویان نشد  هر گز ذره ایی اطلاعات مبارزاتی را به بازجویان ندادم من همانی بودم که در مبارزاتم در بیرون از زندان دیده بودید  مقاوم و پر استقامت همچون کوه اگر می بینید اینها آزادم می کنند احتمالا این هم یکی از تر فندهای وزارت اطلاعات است که بیایند یک عضو فعال این جنبش را زودتر از دیگران آزاد سازند تا این شائبه بین مبارزان ایجاد شود که بگویند دیدید ؟!!  فلانی چون با بازجویان همکاری کرده است زودتر از دیگران آزاد شده است ؟؟

این ترفند است و به بچه ها بگو گول ترفند های وزارت اطلاعات را نخورند اگر هم که من آزاد شدم  باز هم در سنگر بیرون وظیفه من است که در خدمت مبارزان باشم

در همین احوال  من هم پیغامهای خودم را به او دادم و از او خواستم که به خانواده من اطلاع دهد که  سالم و مقاوم در چه بخشی از زندان هستیم تا آنها از نگرانی در بیایند و همچنین به ارود فدائی گفتم از طریق رضا مهرگان ( شهرام رهنما ) یکی دیگر از مبارزان که به تازگی   قبل از دستگیری ما از زندان اوین آزاد شده بود به رسانه ها اطلاع دهند شرایط موجود زندانیان و ارتباط خود را گسترده تر سازد با مبارزان دربند  البته چون ارد فدائی  و رضا مهرگان و من و تعدادی دیگر از هم بندیهایمان چون  ایدولژی ما وابستگی داشت به نظام پادشاهی بخاطر همان هم به یکدیگر نزدیکتر بودیم البته این به این معنا نیست که دیگران از ما نبودند نه اینطور نیست   مبارزینی که با ما کار می کردند از طرفداران نظام پادشاهی گرفته تا جمهوری خواه و مجاهد خلق و ملی مذهبی حضور داشتند ما به یک هدف می اندیشیدیم و آن هم آزادی وطن

بعد از این صحبتها به نا گاه ارود فدائی سکوت کرد !! معلوم شد درب سلول باز شده و ارود را با خود بردند و من هم چنان دلتنگی ایی به من دست داد که داشتم خفه می شدم  سکوت و سکوت و باز هم سکوت  !! خدایا چرا بچه ها حرفی نمی زنند مگر همه را بردند ؟ ! فقط من ماندم ؟! ساعتها با خود کلنجار می رفتم تا اینکه برای شب   یکی از پاسدار بندها شام را توضیح می کرد که بر روی چرخی   دیگ بزرگی گذاشته بودند  و چون سلول من اولین سلولی بود که باز می شد و غذا را اول از سلول من شروع می کرد به توضیع  من کاسه و بشغاب خود را گرفتم که پاسدار بند غذای من را بریزد داخل ظرف غذا  کمی خودم را به دیگ غذا ها نزدیکتر کردم تا داخل  ظرف غذای بزرگ را که روی چرخ گذاشته بودند ببینم  متو جه شدم به مقدار ۱۰ نفر غذا هست در ام موقع متوجه شدم تعداد ۸ الی ۹ نفر را از این مکان بردند و ما نمی دانستیم چه کسانی  و فقط یک نفر را من میدانستم که آن هم ارد فدائی بود  بعد از خوردن شام به وقت مقرر  آمار یکدیگر را گرفتیم  جناب   مصطفی پیران تک تک بچه ها را صدا می زد   از من شروع کرد  با صدای بلند که در سالن می پیچید با آن لحجه شیرین کردی خود گفت کوروش !!!   من جواب دادم پاینده ایران   گفت   مجید   منظورش مجید میرزائی بود مجید هم جواب داد پاینده ایران   گفت  حسین    منظورش حسین راستین بود   جوابی نشنید  چند بار گفت حسین جوابی نشنید !! متو جه شدیم حسین نیست ؟  بعد به همان ترتیب  مهدی مقدم را صدا زد ایشان جواب داد  پاینده ایران    بیات هم   گفت پاینده ایران    شخص دیگری از دوستان مجید میرزائی که کارمند بانک بود که نامش را بخاطر ندارم   ایشان هم جواب نداد    مشخص شد این شخص هم نیست ؟  چند نفر دیگر را هم صدا زد که آنها هم جواب ندادند آنها هم آزاد شده بودند   بهر حال از جمع ۱۸ نفری ما   حدود ۱۰ نفر باقی ماندند و ۸ نفر دیگر که وزارت اطلاعات رژیم    آنها را تشخیص داده بود مرتکب کاری نشدند یا در بازجوئی ها با آنها همکاری کرده بود آزادشدند  فقط ارد فدائی که از مهره های دانشجوئی و فعال ما آزاد شدنش برای دیگر مبارزین سوال انگیز بود چون کارهای بزرگ او اگر بیش از دیگران نبود کمتر هم نبود و آدمی هم نبود که وزارت اطلاعات او را خورد کند   آقای پیران در آن شب حضور و غیاب از من پرسید ... کوروش از طبقه پائین چه خبر منظورش از سلولهای پائینی بود که امیر ساران   اسد شقاقی    و ارود فدائی و سیفالدین صدر نیا در آن بند پائینی بودند که من جواب دادم فقط ارد فدائی نیست و حرفهای ارد فدائی را به آنها منتقل کردم

بهر حال بند اطلاعات سپاه زندان گوهر دشت کرج با ۱۰ نفر بکار خود ادامه داد   روز  بعد ساعت ۲ بعداظهر تک تک مبارزین باقی مانده را صدا می کردند و پاسداربند ها هم با چشم بند بستن مبارزین آنها را تک به تک منتقل می کردند به قسمت اداری بند اطلاعات سپاه در کنار میزی  یک صندلی گذاشته بودند  و وقتی نوبت به من رسید  با چشم بند روی آن صندلی نشستم  یکی از باز جویان گفت چشم بند را  کمی بالا بزنم بطوری که فقط ورقه روی میز را ببینم  روی یک ورق تایپ شده و دست نویس  نام حدود ۱۰ نفر مشاهده می شد که بازجوی وزارت اطلاعات به من گفت این حکم وثیقه تو می باشد و قرار وثیقه تو    ۵۰ میلیون تومان است پائین این نامت  امضا کن و اثر انگشت بزن   من وقتی خواستم امضا کنم  روی  مقدار وثیقه های دیگران را با یک بر گه دیگر گرفته بود که من نبینم   و فقط نام و مبلغ وثیقه خودم برایم مشخص بود امضا و اثر انگشت زدم و به من گفت  منزلت شماره تلفن دارد که  گفتم بله گفت شماره تلفن منزلت  ۲۸۰ .....  می باشد گفتم آری باز جو گفت  تماس میگیرم   وقتی گوشی را برداشتند فقط می گوئی من   فلانی هستم  برایم ۵۰ میلیون وثیقه صادر کردند دنبال وثیقه باش برای اینکه به دادگاه انقلاب کرج نام شعبه و شماره پرونده را هم می دهی و یک احوال پرسی در حد یک دقیقه و بعد خداحافظ و اصلا هم نمی گوئی کجا هستی فقط بگو در زندان    

من در آن لحظه شوقی در دلم ایجاد شده بود بعد از یکماه وچند روز  با خانواده ام که آنها هم نمی دانستند ما کجا هستیم و بی خبر از هر جا می خواهم تلفنی صحبت کنم  و واقعا بعدا برایتان توضیح خواهم داد که  در طول آن ۳۸ روز خانوادام فکر می کردند ما را سر به نیست کردند یا کشته اند و یا ... مسائل دیگر شما تصور کنید بر خانواده من  و فرزندانم چه گذشته است آن ۳۸ روز تصور کنید یک خانواده در یک شهر غریب که هیچ فامیلی ندارد یا اگر هم که داشته باشد از ترس جمهوری اسلامی حتی تلفن هم نمی زند به خانواده من  تصور کنید بر همسر و سه فرزندم چه گذشته است  در همین حال و احوال شوق تماس تلفنی با خانواده ام بودم که شماره منزل من را گرفت  ولی متا سفانه کسی گوشی را بر نداشت ؟!   چند بار دیگر تکرار کرد باز هم کسی گوشی را بر نداشت !!؟ باز هم تصور کنید آن لحظه بر من چه گذشت ! !  یک پدر   بعد از چندین هفته بی خبری می خواهد یک لحظه صدای همسرش و فرزندانش را بشنود  می خواهد ذوق زده شود می خواهد اشک  خوشحالی بریزد می خواهد بگوید من زنده ام  !!  و همچنان هستم !!  می خواهد خانواده ایی را از  نگرانی در بیاورد با این شوق  وقتی متو جه می شود کسی گوشی را بر نمی دارد بار دیگر تمام غمهای عالم بر دل انسان فرو می ریزد و انسان را خورد می کند می شکند  باورتان نمی شود وقتی از پای آن میز تلفن بر خاستم توان ایستادن را نداشتم به سختی خودم را با کمک پاسدار بند به سلول رساندم  و در خلوت خود  اشکهایی را که تا آن لحظه نریخته بودم در آن روز ساعتها گریستم   آخر من هم به مانند خیلی از شما ها دل دارم   عاطفه دارم احساس دارم من هم مثل خیلی از شما ها پدر هستم   همسر دارم و فرزند من هم انسان هستم انسان و انسان بیاد ترانه زیبای حقوق بشر منوچهر سخائی می افتم که می گوید من هم انسانم    من انسانم   انسان !! ........

                                                                   

     وثیقه ۵۰ میلیون تومانی  کوروش احمدی                 

   l7xexsgp2okxhelz97cm.jpg                               

            دانشجوی زندانی ارد فدائی                                    

   wucrimz6xnzrhd6oq2r.jpg                                                        

  همرزم زندانی ما  رضا مهرگان ( شهرام رهنما )                                              

 :: نوشته شده توسط سياسی در تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1387 ::

بهای آزادی ( 4 )

awyeagz3wn5prquuqz9r.jpg                     

 بنام  آزادی  و بنام خلق بپا خاسته     

 

....   در بهداری زندان بعد از رد و بدل کردن اطلاعات با محمد ابراهیمی که به عنوان یک زندانی دستیار پزشکی  و بعد از ویزیت من توسط پزشک بهداری بار دیگر چشم بند بر چشمانم زده شد و پاسدار بند زندان

بازوی من را گرفت و بسوی بند انفرادی سپاه روانه شدیم نا گفته نماند مدت زمانی که بطول انجامید ماجراهائیکه در بهداری پیش آمد حدود نیم ساعت بود و تمامی این ماجرا در همان نیم ساعت اتفاق افتاد

وارد بند اطلاعات سپاه شدیم قفلها بصدا در آمد چندین قفل باز و بسته میشد تا اینکه به سلول شماره ۳۳

رسیدیم درب سلول را باز کرد و وارد کلبه محقری شدیم بنام سلول انفرادی که بیش از یکماه را در آنجا گذرانده بودم

بعد از رفتن پاسدار بند تمام اطلاعات لازم را به دیگر دوستان از همان طریق صدا که دستهای خود را به دو طرف دهان میگذاشتیم و از روزنه درب سلول با چسباندن صورت خود به آن روزنه صدای خود را به گوش سلول نزدیکتر و آن سلول آن پیام را به سلول بعدی میرساند

بگذارید از شجاعت و پایمردی مردی بگویم که در آن بیدادگاه زندان گوهر دشت کرج بند انفرادی سپاه هر روز صبح  ساعت ۷ ما را از خواب بیدار می کرد با صبح بخیر ایران و زنده باد آزادی این کلام مردی بود که هر روز صبح تمامی زندانیان سیاسی در آن بند را از خواب بیدار می کرد تا نور امید را در یک روز دیگر در دل فرزندان  در بند زنده نگه دارد زنده باد آزادی و مرگ بر استبداد این شیر مرد چندین هفته به مانند زنگ صبحگاهی و آهنگهائی که از رادیو پخش میشود به همان مقدار به بچه ها روحیه میداد تا روز دیگر را با پایمردی و شجاعت مضاعف آغاز کنیم تا نتوانند بازجویان وزارت اطلاعات کوچکترین رعب و وحشتی بر دل زندانیان در بند ایجاد کنند

آری این مرد یا بهتر بگویم شیر مرد آن بند مصطفی پیران بود پدر پیمان پیران مردی از دیار کردستان ایران معلمی که برای آزادی وطن چه هزینه هایی سنگینی خود و خانواده اش پرداخت کرد و در نهایت بعد از آواره کردن خانواده اش در شهر تهران و گرفتن خانه سازمانی که به او داده بودند و ریختن اثاثیه منزل او به خیابان به ناچار در یکی از کشورهای اروپائی پناهنده شده است

مصطفی پیران نه تنها صبح گاهان بچه ها را آماده یک روز سخت میساخت بلکه پیام شامگاهی او که ترانه زیبای یار دبستانی بود با کلام او شروع میشد و بقیه زندانیان همصدا با او ترانه یار دبستانی را با صدای بلند در بند سپاه طنین انداز می ساختند و چه توهین ها بخاطر همین خواندن دسته جمعی یار دبستانی توسط بازجویان وزارت اطلاعات که نشنیدیم ولی هرگز حتی یک شب هم بدون خواندن این یار دبستانی سر بر بالین نمی گذاشتیم

در یکی از همان شبها ساعت ۱۲ نیمه شب صدای باز و بسته شدن درب  بند انفرادی سپاه شنیده میشد و خیلی از زندانیان در سکوت آن شب متوجه حضور اشخاصی به این بند شدند منجمله شخص من که نزدیک تر از دیگران به ورودی بند قرار گرفته بودم

بعد از نیم ساعت از ورود و سر و صدای اداری در این بند و  آن هم در نیمه های شب

متوجه شدیم افراد مهمی پا در این بند گذاشتند و وقتی بوی عطر بخصوصی که آنها بخود می زدند بر مشام میرسید متوجه این اشخاص میشدیم

از بوی عطر که بر مشام میرسد جمله ایی کوتاه بگویم

وقتی درب سالن سلولهای انفرادی باز می شود جریان باد  با شدت بسوی داخل سالن و از آنجا بداخل سلولها بجریان می افتد و وقتی که بازجویان ما بصورت مخفی و برای گرفتن اطلاعات پشت دربها بگوش می ایستادند  که ببینند بچه ها چه می گویند تا اطلاعات لازم را بدست بیاورند برای پرونده سازی بر علیه زندانیان سیاسی

ولی این بازجویان متوجه این عمل نمی شدند که حتی بوی عطر که هیچ بلکه بوی عرق بدن این کسان برای ما آشنا بودند کسانی که تا کنون چشم بسته ساعتها و بسا ماهها اطلاعات   پس دادند متوجه منظور من می شوند که خداوند قدرت تشخیص را به انسان داده است که اگر چشم نداشتی می توانی از طریق بویائی به اطراف خود پی ببری که چه می گذرد از همین جهت وقتی در آن مکان قدرت بینائی را از ما گرفته بودند ولی به لطف خداوند آزادی این قدرت را داشتیم که از طریق بویائی حداقل کمک را بخود و دیگران بکنیم برای تشخیص

به همین دلیل وقتی ما زندانیان در دل تاریکی شب و سکوت مطلق شروع به گفتگو می کردیم و چون صدا در سالن می پیچید برای آنها از دور قابل فهم نبود و مجبور بودند خیلی آرام وارد سالن شوند و نزدیک پشت درب های سلول بگوش بشینند

و وقتی درب را به آهستگی باز می کردند که قابل شنیدن نبود و زمانی که نزدیک میشدند بلافاصله همه صدا ها قطع میشد و برای بازجویان جای سوال بود که چگونه ما متوجه حضور آنها میشدیم

و آن هم بوی عطر آنها بود که استفاده می کردند وقتی درب را باز می کردند جریان باد بوی عطر آخوندی این آقایان را که معمولا از عصاره گلهای معطر رز ( یا گل محمدی )

گرفته شده بود قبل از این که آقایان وارد شوند به مشام میرسید و زندانیان  متوجه میشدند که فردی در داخل سالن قرار گرفته است

بله آن شب تک تک زندانیان را به اتاق بازجوئی می بردند تا اینکه نوبت به من رسید کسی نمی دانست چه خبر است و همه فکر می کردند خوب طبق معمول بازجوئی شبانه است که ساعتها به درازا می کشد و خیلی خودشان را آماده می ساختند که ساعتها روی آن صندلی خشک لعنتی بنشینند و بازجوئی پس بدهند ولی این شب هر کس را که می بردند به اتاق بازجوئی ۱۵ دقیقه بطول نمی کشید تا اینکه نوبت به من رسید چشم بند زنان وارد اتاق بازجوئی هدایت شدم و روی همان صندلی خشک چوبی نشستم  من وقتی چشم بند می زدم سعی می کردم کمی از زیر را باز نگه دارم تا لااقل پائین پا ها را ببینم  آن شب هم طبق معمول همان کار را کردم و وقتی روی صندلی نشستم یک لحظه اتاق سکوت بود سرم را بردم بالا تا ببینم همان بازجویان همیشگی است که نا گهان با زجویان فریاد زنان گفت سرت را بگیر پائین ؟!

من هم بلافاصله سرم را پائین نگه داشتم ولی آن چیزی که خواسته بودم ببینم دیدم و آن هم یک لحظه وقتی  سرم را بردم بالا از زیر چشم بند حدود ۶ الی ۷ نفر را بقیر از باز جویان دیدم که یکی از آنها روی صندلی گردان پشت میز نشسته بود و دیگران اطراف این شخص ایستاده بودند از جمله بازجویان من این شخص مردی بود حدود ۴۵ ساله با موههای جو گندمی که به یک طرف شانه کرده بود عینک بر چشم داشت ریش مرتب و جوگندمی داشت چند انگشتر آخوندی شکل هم بر انگشتانش بود اگر قیافه این شخص را خواسته باشم برای شما مجسم کنم کسانی که برنامه  تلویزیونی صدای آمریکا را نگاه می کنند  احمد رافت خبرنگار این رسانه در رم ایتالیا را باید دیده باشند شخص مورد نظر من  در آن یک لحظه کوچکی که من دیدم شباهت ظاهری زیادی به احمد رافت داشت  با این توصیف که این شخص ریش بلند تر و مرتب تری داشت

و شروع کلامش هم بسیار مودبانه و آهسته سخن می گفت طوری سخن می گفت که طرف مقابل هم جز احترام کلام سخن دیگری نمی توانست بگوید بهر حال معلوم بود این شخص از تهران آمده و از سران بلند پایه حکومتی در وزارت اطلاعات می باشد سخنانی را که با من گفت این چنین بود

به به آقا سید محمد!!  بسیجی رزمنده !!   این که از خودمان است انقلابی و جبهه رفته بسیجی جنگ  !! حتما اشتباهی شده !! بعید است این شخص مخالف انقلاب شکوهمند اسلامی باشد !! نه من که باور نمی کنم !! میدانم اشتباهی شده !! اینطور نیست  آقا سید محمد ؟!! تو سید هستی !  اولا پیامبر بعید است با دین و انقلاب ما مخالفت کرده باشی ؟! نه !! من پرونده تو را مطالعه کردم میدانم اشتباهی شده !! و امیدوارم بعد از این و بعد از آزادی در خط اسلام و انقلاب ما و در خدمت ما باشید !!؟؟ یک چای هم برای آقا سید محمد بیاورید !  سید شیرینی بردار !! منظورش به شیرینی بود که روی میز گذاشته بودند برای پذیرائی از خودشان ومن هم بعد از تعارف کردن آنها یک شیرینی برداشتم و جای شما خالی خوردم و چقدر هم به من چسبید چرا که بعد از ۳۷ روز طعم شیرین یک قطعه شیرینی را چشیدم  چای هم آوردند داخل استکان شیشه ایی چای درجه یک معطر چقدر آن چای هم چسبید چون برای ما  طفاله چای آن هم فقط صبح در داخل لیوانهای پلاستیکی می ریختند که بوی بد طفاله چای از یک طرف و بوی بد پلاستیک لیوان از طرف دیگر  و این بود بعد از مدتی یک چای هم در استکان کریستالی خوردم البته من هیچ جوابی ندادم و فقط این شخص مودبانه با همین الفاظ از من تعریف می کرد و بعد از ۱۵ الی ۲۰ دقیقه با همان چشم بند به سلول شماره ۳۳منتقل شدم   روز بعد ساعت ۲ بعدظهر اتفاق دیگری رخ داد که سر نوشت خیلی ها را در آن بند تعقیر داد

که بسیار شنیدنی است  دوستان گرامی  ادامه مطالب  بزودی .....

 :: نوشته شده توسط سياسی در تاريخ جمعه چهارم مرداد 1387 ::

بهای آزادی ( 3 ) ادامه بازجوئی ها و خاطرات دیگر

 xld953szassly0uhguo4.jpg                                        

    بنام آزادی و بنام خلق بپا خاسته  

در مطالب قبلی خواندید که چگونه بعد از ۱۰ شب توانستم سکوت را در جو خفقان سلول انفرادی بشکنم ودر همان شب مبارزان و همرزمانم را با لمس صدای آنها متوجه بازداشت یکایک این عزیزان شدم

وقتی در نیمه های شب سکوت خوف ناک بند اطلاعات سپاه شکسته شد متو جه شدم سلول کناری من یعنی سلول شماه ۳۲ بهنام ( اسد شقاقی ) از همرزمانم قرار گرفته است و ایشان تنها کسی بودند که به من نزدیک بود و می توانستم اخبار دسته اول را رد و بدل کنیم نهوه دستگیری آنها را جویا شدم بهنام گفت بعد از دستگیری و بازداشت من بهنام با اتفاق نصرت ا... بیات و حسین خسروانی ( معروف به دائی به منزل من  در روز بعد از دستگیری مراجعه می کنند و هیچ گونه اطلاعی از بازداشت من نداشتند وقتی با همسر من روبه رو می شوند و سراغ بنده را از همسرم می گیرند همسرم به آنها می گوید کوروش نیست رفته مسافرت ؟ دوستان من با تعجب می گویند مسافرت !!؟  ما امروز با او قرار جلسه داشتیم چرا بی خبر رفته تمام مدارک و بیانیه ها دست او می باشد چرا چیزی به ما نگفته است ؟ حال علت اینکه همسرم به دوستانم نگفته که کوروش بازداشت شده است اینست ؟

در همان شب دستگیری من عده ایی از مامورین وزارت اطلاعات به منزل من در نیمه های شب مراجعه می کنند و از همسرم می خواهند اگر هر یک از دوستانش و یا رسانه های خارج کشور تماس گرفت هرگز نگوید که کوروش بازداشت شده است فقط اگر به جان همسرش علاقه مند است بگوید رفته مسافرت وگرنه اگر خبر بازداشت کوروش منتشر شود یقینا دیگر از کوروش خبری نخواهید یافت و با چنین تهدیداتی همسرم را متقاید می سازند که تا چند روز هر گز از من خبری منتشر نشود

بهر حال بهنام در همان شب ماجرای رفتن به منزل من را تعریف کرد و آنها فکر می کردند که من رفتم مسافرت وقتی صدای من را در سلول انفرادی شنیدند تازه متوجه شده بودند که ماجرا از چه قرار است

و آنها تعریف می کردند که چگونه بعد از ۵ روز از ناپدید شدن من یکایک بازداشت شده بودند و عده ایی دیگر هم که در همان شب بازداشت من در منزل مجید میرزائی جلسه داشتند بخاطر رعایت نکردن نکات ایمنی از سوی مجید میرزائی حدود ۱۰ نفر هم در منزل مجید بازداشت شده بودند که مجموع بازداشت شدگان این پرونده به ۱۸ نفر رسیده بود

امیر ساران - مصطفی پیران - ارود فدائی - محمد قمری طبسی -اسد شقاقی - نصرت ا... بیات - کوروش احمدی خود من - سیف ا ... صدر نیا    فرزند صدر نیا - حسین فراهانی - مهدی مقدم - علی هفت لنگ بختیاری از جمله دستگیر شدگان بودیم

در یکی از شبها بازجویان وزارت اطلاعات از ارتباط صوتی ما در آن مکان پی برد و دست به نقل و انتقالاتی زد اسد شقاقی   و امیر ساران و ارود فدائی را به طبقه پائین تر همان بند که در زیر سلولهای ما قرار داشت منتقل کردند    مجید میرزائی را که در آخر سالن بازداشت بود به سلول ۳۲ منتقل کردند  و من برای اینکه بتوانم خبرها را منتقل و دریافت کنم به طبقه پائین مجبور بودم با کوبیدن کف سلول خود با ارود فدائی که در زیر سلول من قرار داشت ارتباط بر قرار سازم وقتی ایشان صدای کوبیدن را می شنید می آمد جلوی پنجره رو به حیاط هواخوری و من هم از آن طریق خبر ها را برای امیر ساران و اسد شقاقی منتقل می کردم و بلعکس ایشان خبرهای دوستان را به من منتقل و من هم به بقیه دوستان اطلاع میدادم

این خبر ها نهوه بازجوئی بود که چه بگوئیم و چه نگوئیم  چگونه اطلاع پیدا کردند با بیرون از زندان بود یکی از پاسداربندها که همان حاجی میانسال خوش برخورد بود یک روز به من گفت اگر مشکل درمانی داشتید می توانم اورژانسی شما را به بهداری زندان اعزام کنم من این جمله پاسدار بند را که رابطه دوستانه ایی با ما پیدا کرده بود را گرفتم و در شب بعد به دوستان با تجربه تر خودمان در میان گذاشتم این در حالی بود که حدود یک ماه از بیرون زندان بی خبر بودیم

دوستان نظر من را پذیرفتند و قرار بر این شد که یکی از زندانیان خودش را به بیماری بزند تا او را مجبور شوند به بهداری زندان منتقل کنند و از آنجائیکه بنده نسبت به دیگران حس کنجکاونه تری داشتم من پذیرفتم که این ماموریت را انجام بدهم و دوستان دیگر هم تائید کردند که من این کار را بر عهده بگیرم یکی از روزهایی که همان حاجی خوش برخورد شیفت پاسداربندی اش بود من خودم را به بیماری زدم بطوریکه بخود می پیچیدم  و ناله کنان داد و فریاد می زدم و دیگر زندانیان سیاسی هم به درب می کوبیدند که کوروش از درد دارد می میرد او را منتقل کنید به بهداری

درب سلول باز شد وقتی با وضع نگران کننده من روبه رو شد همان پاسدار بند بلافاصله از باتزجویان تلفنی کسب تکلیف کرد ( از آنجائیکه سلول من نزدیکترین سلولی بود به محل اسقرار  دفتر بازجویان ) صدای تلفن کردن و درخواست اعزامم به بهداری رامی شنیدم

خوشبختانه موافقت شد پاسداربند چشم بند زد و به من گفت به هیچ وجع تا ورودی بهداری چشم بند را بر ندارم و در بهداری هم با هیچ کس حق گفتگو را ندارم بعد از مسافت چند دقیقه راهپیمائی به بهداری زندان رسیدیم و در آنجا چشم بند را برداشتم

نا گفته نماند

چند روز قبل از اعزام من به بهداری در یکی از آن شبها صدای پاسداربندها را می شنیدیم که به دیگری می گفت چشم بندها را بیاور سریع تر عجله کن !! متو جه شدیم که عده ایی جوان که وقتی از جلوی سلول من که در اول سالن قرار داشت می گذشتند را بازداشت کردند که همگی آنها که حدود ۶ الی ۷ نفر می شد جوانان ورزشکاری بودند که وقتی من از آن روزنه کوچک نگاه می کردم اندام ورزشکاری آنها نمایان بود و در یکی از همان شبها وقتی از آنها جویای بازداشتشان شدیم در شب اول جواب ما را که فقط یک صدا بود نمی دادند ولی در شب بعد که متو جه شدند ما هم زندانی سیاسی هستیم گفتند که از یاران پرفسور ابراهیم میرزائی هستند قهرمان کونگ فو تو آ که در شهریار کرج دستگیر شدند

به داخل بهداری زندان قدم گذاشتم نگهبان من که همان پاسدار بند بود بنده را روی یک صندلی نشاند من بعد از یک ماه چشمم به دیگر زندانیان عادی و پزشکان و یا کارکنان بهداری افتاد و در آن مکان چون روشنائی زید بود و چون چشم ما هم در آن یک ماه با نور کم عادت کرده بود آن روشنائی بشدت چشمهای من را اذیت می کرد بطوری که گاهی اوقات از چشمانم اشک سرازیر می شد

همانطور که روی صندلی نشسته بودم چون ماموریت من اطلاع از اوضاع بیرون بود و همچنین اسامی زندانیان بازداشتی را در شب قبل نوشته بودیم با نهوه بازداشت و محل نگهداری که به گونه ایی بتوانیم این اسامی را به بیرون منتقل کنیم به دنبال یک زندانی بودم که با ضریب اطمینان ۵۰ درصدی این کار را انجام دهد در ضمن پاسدار بند هم به دنبال کار من بود برای ویزیت نزد پزشک معالج  البته به من گفته بودند برای اینکه دیگران را متو جه سازم که من از بند انفرادی امنیتی سپاه منتقل شدم چشم بند را در دست بگیرم و آن را گاهی اوقات تکان دهم که اهیانا شخص مورد نظر ما متو جه حضور یک زندانی سیاسی بشود

به ناگاه یکی از دستیاران پزش معالج بند بهداری که روپوش سفید رنگ بر تن داشت و چهره او مشخص بود یک تحصیل کرده ولی در عین حال یک زندانی می باشد متو جه حضور من شد پرونده ایی در دست گرفت و به عنوان سوال کردند به من گفت شما سرت را بالا نگیر و جواب من را فقط با آره یا نه جواب بده بطوری که کسی متو جه نشود که چه سوال از تو می کنم من هم قبول کردم برایم مهم نبود که این شخص واقعا یک دوست است یا مامور وزارت اطلاعات می باشد برای کسب اطلاعات برای من یک چیز مهم بود با ضریب ۵۰ درصدی باید این ماموریت را انجام بدهم بخاطر همان این شخص با آن چهره متین و دوست داشتنی اش مشخص بود که برای کمک پیش من آمده بهر حال گفت کی هستی ؟ چند نفر بازداشت شده اند ؟ اتهام چیست ؟ وابسته به چه گروهی هستید ؟ من هم بلافاصله اسامی را که نوشته بودیم به او محرمانه دادم و گفتم به هر طریق این اسامی را به حشمت ا... طبرزدی و دیگر دوستان ما برسانند

او هم قبول کرد  و به من تاکید کرد برای اینکه اخبار درون بند اطلاعات سپاه را بتوانیم هر چند روز به این شخص برسانیم به من گفت هر ۲ الی ۳ روز یکی خودش را به بیماری بزند تا او را منتقل کنندبه بهداری تا از آن طریق بتوانیم پلی بزنیم از درون سلولهای انفرادی به بهداری زندان و از آنجا به خارج از زندان و نهوه شنا سائی هم تکان دادن همان چشم بند باشد من خودم را معرفی کردم و ایشان هم گفت من دکتر محمد ابراهیمی هستم نفر دوم از یاران پرفسور میرزائی که حدود ۳ سال پیش به خاطر نوشتن کتابی بنام الکتاب التوحید  که حکومت آخوندی را به دروغپراکنی در مورد دین اسلام متهم کرده بود دستگیر و به ۱۲ سال زندان محکوم و در حال گذران دوران زندان بود البته من هم به او گفتم که تعدادی از یارانشان دستگیر شده اند و در همان مکان بسر می برند که از طریق ایشان هم پیامی برای آنها انتقال دادم

این اولین آشنائی من با دکتر محمد ابراهیمی بود با اینکه من طرفدار نظام پادشاهی بودم و ایشان ایدولژی خاص خودشان را داشت ولی در زندان همچون یار در کنار هم و به کمک هم در  ارسال اخبار درون زندان به مجامع حقوق بشری یکصدا بودیم 

ادامه مطالب را در روزهای آینده ملاحظه فرمائید....................

                                            e9vyymz3w6s7ksvlmor4.jpg

                                             دکتر محمد ابراهیمی

                                    5644eot7uaq000j2w16.jpg        

                                    اسد شقاقی ( بهنام ) و کوروش احمدی        

 :: نوشته شده توسط سياسی در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ::

بهای آزادی ( 2 ) ورود به زندان و بازجوئی های اولیه و سلول انفرادی

                            xld953szassly0uhguo4.jpg 
بنام آزادی و بنام خلق بپا خاسته  

در مطالب قبلی خواندید که نهوه دستگیری و بازداشت من به چه شیوه ایی بود و حالا از بدو ورود به زندان گوهردشت کرج  برای آگاهی شما و کسب تجربه به اطلاع عموم می رسانم .

...... .....   جلوی درب اصلی زندان ( درب برقی ) در ضلع جنوبی زندان اتومبیل ماموران وزارت اطلاعات که من نیز چشم بند زده داخل آن ماشین بودم ایستاد بعد از بازگشائی درب زندان وارد محوطه اول زندان شدیم حدود ۳۰۰ متر به سمت شمال زندان حرکت کردیم وبه درب دوم  زندان رسیدیم من را از ماشین پیاده کردند و دست من را گرفتند و از ورودی درب دوم وارد سالن بزرگ زندان که از غرب به شرق منتهی می شد وارد شدیم در ضلع غربی سالن بند اطلاعات سپاه مخوف ترین بند زندان گوهر دشت کرج که در سال ۶۷  هزاران هموطن مجاهد را در همین بند بازجوئی "  و شکنجه کرده و به میعادگاههای اعدام بطور دسته جمعی رهسپار می کردند

ساعت حدود ۲ نیمه شب به نظر می آمد جلوی درب بند اطلاعات سپاه که خارج از اختیارات  سازمان زندانها بود و این بند بدون هیچ گونه نظارتی اداره می شد ایستادیم در این فاصله هیچ صحبتی نبود و من فقط به سلام و علیک مامورین وزارت اطلاعات با زندان بانان گوش می دادم زنگ آیفون داری را بصدا در آوردند و یک نفر از زندانبانان همان بند من را تحویل گرفت و با همان چشم بند به اطاق کوچکی که گویا محل تحویل دادن وسایل و لباسهای شخصی بود منتقل شدم در آن اطاق چشم بند را برداشتند و به من گفتند بدون سروصدا حتی یک کلمه سخنی نگویم لباسها را در بیاورم  و من هم همان کار را کردم لباس زندان را برای اولین بار برتن کردم روی لباسها آرم سازمان زندانها بود با یک ترازوی عدالت که در قسمت بالای آن جملات عربی نوشته شده بود با این  کلمات : ومن احیاها فکانما احیاالناس جمیعا  بعد از پوشیدن آن لباسها و دمپائی چشم بند زدند و حدود ۳۰ متر مسافت را طی کردیم و در قسمت جلوی سالن بند اطلاعات صدای باز شدن قفل درب بگوشم رسید درب آهنی شکل را باز کرد و من را هل داد به داخل آن سلول و چشم بند من را در آورد و در قسمت جلوی درب سلول سبدی به دیوار چسبانده بودند و آن چشم بند را به داخل آن سبد گذاشت و درب را قفل کرد بدون یک کلمه صحبت کردند

آنوقت بود که برای اولین مرتبه سلول انفرادی را مشاهده کردم  اتاق بسیار کوچک با یک پنجره کوچک که فقط از لابه لای نرده های آن فقط آسمان را می توانستی ببینی یک محوطه کوچک   دو قدم در یک و نیم قدم در همان سلول گوشه سمت چپ آن توالت و پشت آن دستشوئی بود کف آن موکت کثیف با یک پتوی پرز دار طوسی رنگ روشنائی آن یک مهتابی در سقف که هر گز خاموش نمی شد درب سلول یک پنجره کوچک وجود داشت به اندازه ۲۰ سانتی متر در ۲۰ سانتی متر آن هم شیشه ایی که فقط  پاسداربندان آن پنجره کوچک را باز می کردند داخل را یک نگاه می انداختند و به راه خود ادامه می دادند

ترس وجودم را فرا گرفته ساعت تقریبا ۳ صبح بود با خود می اندیشیدم چه بر سرم خواهد آمد ؟ با من چه می کنند ؟ خدایا !! خدایا !! به فریادم برس نجاتم بده ! ! و گاهی وقتها به همسر و فرزندانم فکر می کردم و از آفریدگار آزادی طلب حفظ جان خود و خانواده ام می کردم آن شب با سکوت همراه بود گوئی شهر مردگان است !! گوئی این مکان عالم برزخ است !! مگر می شود از این مکان جان سالم بدر برد !! قتل عام سال ۶۷ و اعدامهای اوایل انقلاب را شنیده بودم می دانستم که حکومت چقدر  ضد بشریت دست به کشتن مخالقین خود می زند !! مگر می شود از این سلول به آزادی رسید ؟ خدایا خودت نجاتم بده !! و این جملات و افکار تا صبح که نور خورشید از روزنه های پنجره سلول به داخل رخنه کرده بود با  آواز خواندن گنجشکان به پایان رسید

در اولین روز تجربه سلول انفرادی با بازو بست درب های سلولها توسط زندان بانان متو جه شدم کسانی دیگر هم در این مکان اسیرند ولی چرا صدائی بگوش نمی رسد ؟؟!! آیا نباید یکی سوالی از زندان بانان بکنند ؟

ناگهان صدای قفل سلول من بصدا در آمد درب باز شد مرد میانسالی  با چهره نسبتا خندان به من گفت صبح بخیر سید  ( نام شناسنامه ایی من سید محمد احمدی است که بعد از بخود آمدن نام کوروش را برایم سعید قائم مقامی انتخاب کرد که از همان موقع با نام کوروش احمدی به مبارزه خود ادامه دادم ) با او احوالپرسی کردم ایشان مرد میانسالی بود تقریبا کم سواد که فقط برای زندانیان سیاسی غذا یا چای می آورد و زندانیان را به نوبت به حمام و هواخوری می برد

خواستم از او پرسشی کنم که موقعیت خودم را بشناسم که کجا هستم چند نفر دیگر اینجا می باشد ووو  ولی گفتم باشد بعد صبهانه و. چای را به من داد درب را قفل کرد و به همان ترتیب صدای باز و بسته شدن درب سلولها بگوش می رسید  این صبح و شب شدنها حدود ۵ روز بطول انجامید با همین اوصاف هنوز خودم را نیافته بودم نیمه های شب بود درب سلول من باز شد پاسدار بند که فردی دیگری بود که فکر کنم از مجموع ۴ پاسدار بند آنجا این شخص خبره تر و پر حرف تر بود به من گفت پاشو چشم بند بزن !!! من در دلم لرزه افتاد ۵ شبانه روزه که با دنیای بیرون قطع ارتباط هستم از خانواده ام هیچ خبری نیست و آنها هم نمی دانند من کجا هستم و به کجا منتقل کردند بعد از ۵ شبانه روز برای اولین بار چشم بند زدم و بازوی من را گرفت از سالن سلولها خارج شدیم و به یک راه روی باریک منتقل شدم به یک اتاق دیگر صندلی چوبی گذاشته بودند به من گفت بشین !! من هم نشستم و پاسداربند خارج شد سکوت !! سکوت ضربان قلب من را بالا برده بود ترس !! دلهره !! با خود اندیشیدم که باید بازجوئی من شروع شده باشد حدود ۳ ساعت تمام روی همان صندلی چوبی نشسته بودم حتی یک صدای ضعیف هم به گوش نمی رسید !!

از آنجائی که من طب طغیانگری دارم و نمی توانم یک مکان سکوت کنم و کاری انجام ندهم در همان فواصل گاهی اوقات از زیر چشم بند اطراف را نگاه می کردم که ببینم آیا کسی در این اتاق هست ؟ ولی هیچ کس نبود جلوی من یک خودکار بود و آنطرف تر یک میز بزرگ با صندلی گردان که کسی روی آن نشسته بود اطراف دیوارها با سوراخهای ریز و بسیار کنده کاری شده بودند برای اینکه صدا به بیرون درز نکند و از بیرون هم صدائی به داخل نیاید

چیز دیگری نبود در آن اتاق بازجوئی در همین احوال درب باز شد  دو نفر وارد شدند  من از زیر چشم بند پاههای دو نفر رادیدم بوی عطری که معمولا آخوندها بخود می زنند فضای اتاق را فرا گرفته بود ناگهان صدائی شنیدم که سید محمد چه خبر !!؟ بد که نمیگذرد ؟ من چیزی نگفتم  آنها ورقی را روی میز گذاشتند و شروع کردند به سوال کردند نام  نام خانوادگی ووو... مشخصات کامل همراه نام مستعار اولین سوال  از چه زمانی شروع به فعالیت کردی ؟؟ با چه کشوری و چه رسانه ایی و با چه گروه و حزبی در تماسی ؟؟

با رضا پهلوی چه ارتباطی داری ؟؟ و و و ... از این سوالها که تقریبا ۳ ساعت دیگر بطول انجامید  بازجوئی اول بدون هیچ گونه تهدیدی و خشونتی بپایان رسید و نزدیکی صبح پاسدار بند را صدا زدند و با همان چشم بند که ساعتها بر چشم داشتم به  سلولم که سللول شماره ۳۳ بود منتقل شدم  این بازجوئی ها در شب دوم به همان صورت انجام گرفت شب بعد و شب بعد و شب بعد پشت سر هم بازجوئی پس میدادم هر شب که می گذشت خشونت و تهدید بیشتر می شد آیا نمی خواهی بار دیگر زن و بچه هایت را ببینی ؟؟

آیا میدانی بر سر زنت و دخترت چه آمده است ؟

آیا میدانی آنها یعنی زن و دخترت روابط نامشروع دارند وووو از این شکنجه های روحی و روانی ؟

حدود ۱۰ شب از بازداشتم گذشته بود هنوز اطراف خودم را نمی شناختم گاهی اوقات صدای پای عده ایی که معلوم می شد در صف حرکت می کنند با سخنانی که به عربی بگوش می رسید  تو جه من را بخود جلب می کرد که اینها کی هستند ؟ چرا به عربی سخن می گویند ؟ و گاهی اوقات آنها را به هواخوری می بردند و من از پنجره سلول صدای آنها را می شنیدم این در شب دهم بود چندین شب بازجوئی که شبها تا صبح بطول می کشید امان من را بریده بود و گاهی وقتها روی صندلی بازجوئی بخواب می رفتم و بازجویان من را بیدار نگه می داشتند تا شاید اطلاعات بیشتری بدست بیاورند و این چنین بود که درشب یازدهم نا گهان صدای یکی از همرزمان خود را شنیدم که خیلی آشنا بنظر می رسید آیا این صدای همرزم  من اسد شقاقی ( بهنام ) است خدایا چه می شنوم جز من چه کسی دیگر دستگیر شده ؟؟ می خواستم داد بزنم و به بهنام بگویم منم کوروش بهنام کدوم سلول هستی ؟؟ ولی نتوانستم با خود گفتم نکند بازجویان پشت درب باشند و من را شکنجه دهند که چرا صحبت کردم ؟؟

بهر حال    آنقدر با خود اندیشیدم و دل را به دریا زدم و با صدای بلند گفتم زنده باد آزادی  مرگ بر استبداد پاینده ایران

که ناگهان صدای دهها همرزم  را در دل تاریکی شب  طلسم سکوت کده آنجا را که برای ما در آن ۱۱ شب ویرانگر شده بود شکست و در آن شب بیاد ماندنی تا صبح بدون ترس و دلهره با یکدیگر صحبت کردیم و آنهائی که دور تر بودند و در ته سالن سلول به سلول پیام ها را منتقل می کردیم و آن شب بزرگترین هدیه را که همانا شنیدن صداهای یکدیگر بود گرفتیم و  حالا    باید دید این دوستان کی هستند ؟ کی و چگونه دستگیر شدند ؟ و ادامه بازجوئی ها به کجا رسید ............... ادامه این خاطرات    در   ادامه خواهد آمد منتظر بمانید که بسیار جذ اب  تلخ و شیرین است  

                                            djpode8e91u73bmi396q.jpg 

                                                اسد شقاقی و کوروش احمدی  

                                                        pi0f6nrx7dd7cag5fc4m.jpg 

                                                               کوروش احمدی

 

 :: نوشته شده توسط سياسی در تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ::

بهای آزادی ( 1 )

                       xld953szassly0uhguo4.jpg

بنام آزادی  

شهر ستان کرج - محله سر حد آباد - کوی کوروش - پلاک ۲۵ منزل   احمدی ساعت ۱۱ نیمه شب مورخ ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۲ خورشیدی

محمد احمدی  ملقب به کوروش به اتفاق همسر خانم فرحناک  در حال تماشای تلویزیونهای ماهواره ایی  بهروز صوراسرافیل در تلویزیون آزادی در حال اجرای برنامه بود کوروش احمدی هم در حال ارسال اعلامیه های ۱۸ تیر برای رسانه ها از طریق فکس بود در بعد اظهر همان روز جلسه محرمانه ایی در منزل کوروش به اتفاق تعدادی از مبارزان کرج و تهران بر گزار شده بود

اسامی   شر کت کنندگان در آن جلسه  اسد شقاقی ( بهنام )  حسین خسروانی ( سهراب ) ارود فدائی دانشجو از تهران کوروش احمدی نصرت الله بیات  مجید اقا میرزا ( مجید میرزائی ) خانمها طوطی عباسیان و نورسته عباسیان و اقای محمد قمری طبسی   از تهران در آن جلسه که برای ۱۸ تیر در حال بر نامه ریزی بودیم با سعید قائم مقامی مجری رسانه صدای ایران که در آن زمان بصورت فعال دنبال کار مبارزات داخل کشور بود  تماس گرفته شد یک جلسه مهم بین ایران و لس آنجلس سعید قائم مقامی دستورات لازم را به تک تک بچه ها می داد و به آنها تاکید می کرد که هر گز دست به خشونت نزنید مبارزه ما مبارزه مسالمت آمیز است که اگر هر یک از شما ها خواسته باشید دست به خشونت بزنید  تمام مبارزان را در دام تروریستی گرفتار کردید و کما اینکه رژیم از فرصت بدست آمده تمام مبارزان را به اتهام تروریست بودن  به  اعدام

می کشاند؟

آن جلسه حدود ۴ ساعت بطول انجامید یکی از مبارزان بنام مجید آقا میرزا بعلت مخالفت با طرحهای مبارزاتی ۱۸ تیر  بخاطر مسالمت آمیز بودنش  خواست جلسه را ترک کند ؟ ولی مسئول آن جلسه که حسین خسروانی بود اعلام داشت که در جلسات مبارزاتی رسم بر این است یا نباید وارد آن جلسه شوید ؟ یا اگر وارد شدید سعی کنید اگر هم مخالف هستید تا پایان جلسه حضور داشته باشید چرا که ترک یک نفر از حاضرین زودتر از دیگران  بر خلاف تشکیلات مبارزاتی می باشد چون این احتمال وجود دارد محل جلسه توسط همان شخصی که زودتر رفته است لو برود ؟ بخاطر همین باید    آقا مجید تا پایان حضور داشته باشید با هم از منزل خارج خواهیم شد   بفاصله چند دقیقه ازیکدیگر ؟

درست می گفت آقای خسروانی رسم هم همین است برای حفظ مبارزان باید بعضی از کارها را با احتیاط مد نظر داشت

بهر حال در آن جلسه تبادل نظر شد حرفها گفته شد و تعدادزیادی اعلامیه های ۱۸ تیر هم در منزل من برای دسته بندی و در روزهای آینده پخش آن در سطح شهر های اطراف تهران و کرج گذاشته شد تعدادی دست نوشته و بیانیه هائیکه باید از طریق فکس ارسال می شد آنها هم در منزل من بود بعد از اتمام آن جلسه و رفتن موفقیت آمیز مبارزان   من تعدادی از دست نوشته ها و اطلاعیه ها را که قرار بود فکس کنم آن کار را انجام دادم تا زمانی که خستگی نفس من را گرفته بود همسرم پابه پای من بیدار بود ولی سه فرزندم بنامهای شیما ۱۳ ساله  سینا  ۱۰ ساله و نیما ۵ ساله در خواب ناز و شیرین خود بودند و چه بسا در آن شب خوابهای ناگوار کننده را هم در پیش چشمانشان می آمده است

ساعت ۱۱  شب ناگهان صدای درب حیاط بشدت شنیده شد !!  گوئی کسانی با لگد در حال کوبیدن درب بودند !

من از شدت کوبیدن درب شوکه شدم ! در همان لحظه زنگ آیفون منزل هم بصدا در آمد بلافاصله همسرم گوشی را برداشت !!! صدای خشن از آنسوی گوشی شنیده می شد ؟ و می گفتند باز کنید درب را !! ترس و وحشت را در چهره همسرم مشاهده کردم  من تنها توانستم اعلامیه های ۱۸ تیر را شلوغ و بهم ریخته داخل یک کیف سامسونگ بریزم و کیف را در پشت یخچال آشپزخانه پنهان کردم !!!

ناگهان هنوز همسرم گوشی را نگذاشته بود ۴ نفر آدم درشت هیکل  لباس شخصی همراه بی سیم و سلاح کمری با کفش وارد خانه شدند ! من زبانم بند آمده بود رنگم پریده بود ! شوک بزرگی بر من وارد شده بود و فقط وسط منزل ایستاده به آنها خیره شدم آن ۴ نفر  سه نفر از آنها شروع کردند به بازرسی از منزل یک نفر دیگر هم جلوی درب ورودی ایستاده بود که از همه درشت هیکل تر بود با موهای فر مشکی صورت تراشیده

یکی از آنها بنام ( د - و ) به من می گفت بقیه کو ؟ دوستانت کجا هستند ؟ من سکوت کنان به آنها خیره شده بودم مرتبه اولی بود که این چنین منظره ایی برایم رخ داده بود نمی دانستم عاقبت چه می شود ؟

همسرم در آن لحظه ترسیده و اشک ریزان به دیوار تکیه داده بود !! گویا دیگر پاهایش از ترس و وحشت قدرت ایستادگی را نداشتند ؟

من چشمم به ضبط کوچک خبر نگاری که روی لبه میز تلویزیون بود افتاد !! داخل آن ضبط نوار کوچکی بود از مصاحبه های من با رسانه ها و مصاحبه های دیگر مبارزین با خودم گفتم وای بر من !! نکند این ضبط بدستشان بیفتد ؟ که همین هم شد در حین بازرسی آن ضبط را هم کشف کردند ناگهان یکی از آنها کیف سامسونگ را که پر از اعلامیه بود وسط منزل گذاشت ! ریسور دستگاه فکس و تمام مدارک زمان جبهه رفتنم و مدارکی که  حاکی از شیمیائی بودنم بود ضبط کردند  عکسهای خانوادگی ما را برداشتند و در کل خانه را شخم زدند و تمام اسناد و مدارک را بدست آوردند همسرم فقط اشک ریزان نظاره گر بود !!

من هم که هنوز زبانم باز نشده بود در همان حین به خانواده و فرزندانم می اندیشیدم که چه بر سر آنها خواهد آمد  حدود نیم ساعت گذشته بود  ناگهان دخترم که در آن زمان ۱۳ سال بیش نداشت از خواب بخاطر سروصدا بیدار شد مات و مبهوت اطراف را می نگریست چشمش که به اشکهای مادرش افتاد متو جه شد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است شروع کرد به گریه کردند و التماس کردند از مامورین وزارت اطلاعات که تورا بخدا برید از منزل ما ! بابای منرا آزار ندید ! مگر او چکار کرده ؟ رحم کنید ؟ ما اینجا کسی را نداریم ؟ قریب هستیم ؟ پدرم که آدم بدی نیست ؟ و از این التماس ها که دل هر انسانی را می شکست که چرا باید در یک کشور با قدمت چند هزار ساله فرزندان یک خانواده در دل تاریکی شب از خواب مجبور به بیدار شدن شود و شاهد صحنه هایی شود که حتی برای مجرمین هم این رویدادها رخ نمی دهد چه رسد به یک خانواده ایی که تمام سعی خود را برای آزادی مردمانشان گذاشته است

من وقتی التماسهای دخترم را می دیدم تازه بخودم آمدم که چه خبر است ؟ زبان گشودم و از آنها حکم بازرسی را خواستم با مدارک شناسائی ؟  فکر می کردم اینجا قانون حاکم است که آنها هم مدارک و حکم بازرسی را نشان دهند ؟

آنها فقط می گفتند ساکت باش فردی که   ( د  - و ) نام داشت با بی سیم خود با فردی بنام حاجی از او کسب تکلیف می کرد و شرایط را گزارش می داد شخصی دیگر که گویا می گفت برادرم شهید شده دائما از حقانیت جمهوری اسلامی سخن می گفت و منافق بودن ما آزادیخواهان که باید به چوبه دار سپرده شویم ؟ و دائما با تهدید های آرام قصد نشان دادن عمق ماجرا را برای خانواده ام ترسیم می کرد ٬

وقتی بازرسی که حدود یک ساعت بطول انجامید که برای من و خانواده ام دهها ساعت طول کشید به من گفتند لباسهای خود را بپوشم !! گفتم کجا آنها گفتند هواخوری ؟ تازه اول کاره ؟ ولی نترس زود بر می گردی ؟ دو نفر از مامورین وزارت اطلاعات در حال بردن وسایل بدست آمده از منزل من به بیرون از حیاط بودند دخترم به اتفاق همسرم دائما در حال گریه کردن بودند لحظه ایی گریه های آنها بند نمی آمد قطعا آنها هم به خطر پیش روی من پی برده بودند ولی بخاطر اینکه مرتبه اولی بود که این چنین ماجرائی را می دیدند سخت ترسیده و لرزان اشک می ریختند  یکی از آن مامورین وقتی گریه های دخترم را می دید او هم در چشمانش اشک حلقه زده بود و با اینکه این جماعت به سنگ دلی معروف هستند ولی در وجود این شخص کمی انسانیت مشاهده می شد شاید او هم در دلش حق می دادبه من و خانواده من چرا که ما مرتکب خلافی نشده بودیم ؟ مگرجز در پی آزادی و مخالفت با ظلم و ستم حاکم بر کشور کاری دیگری کرده بودیم ؟

آن شخص پشت سر هم سیگار می کشید  من با اینکه سیگاری نبودم از او تغاضای یک نخ سیگار کردم او هم سیگار را روشن کرد و به من داد و چند دقیقه دیگر باقی نمانده بود که  یکی از همان مامورین آخرین چیزی که کشف کردند پرچم شیرو خورشید بود که بر دیوار اطاق پذیرای نصب کرده بودم آن را هم کندند و با خود بردند در آن لحظه که موقع ودا با خانواده ام بود دخترم فریاد می زد که اگر یک تار مو از سر پدر من کم بشود حیثیت شما را و آبروی شما را خواهم برد اگر به بابای من آسیبی برسانید من می دانم با شما ؟

طفلکی دخترم که در نیمه های شب پریشان حال از خواب بیدار می شود و از آنکه چهره آرام و لطیف مهربانی محیط خود را بنگرد ؟ ولی باید با این چنین صحنه های درد ناکی رو به رو شود ؟آیا اینست عدالت اجتماعی ؟ آیا اینست آن اسلام ناب محمدی ؟ آیا این عمل نغض فاحش حقوق اولیه بشر که همانا آرامش و آزادی فردی باشد نیست ؟ آیا آقای خامنه ایی ولی امر مسلمین جهان !! شب را آسوده می تواند بخوابد در صورتی که در همان مملکت با نام دین مردم را آزار می دهند و آسایش را از آنها سلب می کنند ؟ آیا ایشان می دانند که با فرزندان این مرز و بوم فقط بخاطر مخالفت با حکومت آنها چه ناجوانمردانه با انها رفتار می کنند ؟

بهر حال دخترم را بوسیدم  فرزندان کوچکم که هنوز هم در خواب ناز خود بودند بوسیدم و با همسرم وداع کردم و فقط تنها جمله ایی که گفتم این بود حلالم کنید اگر بر نگشتم

من هم  در ثانیه های آخر تاب تحمل نداشتم اشک ریزان چهر های دختر و همسرم را در واپسین لحظات مشاهده می کردم و آن ۴ مامور وزارت اطلاعات کشان کشان من را از خانواده ام جدا کردند و واقعا آن لحظه درد ناک ترین روزگار زندگی من و خانواده ام بود و بخاطر همان  ضربه روحی و روانی  وارد شده بر من و خانواده ام اکنون باید همگی ما دچار اختلالات روحی و روانی خفیف باشیم  ( سردرد های شدید   ٬ عصابانیت های بی مورد ٬ بی خوابی ٬ و وو مسائل دیگر

این چنین بود لحظه ایی بخود آمدم که با چشمان بسته سر به پائین داخل اتو مبیل راهی  مکانی شدیم در دل تاریکی شب  که سر نوشت من  به آنجا ختم می شد میعاد گاه عاشقان  و آزادیخواهان ٬ قتل گاه  سال ۶۷ ٬ جائی که خون هزاران شهید راه آزادی وطن در آ» مکان پاک ریخته بود و چه به درستی  آن دشت را گوهر دشت نامیده بودند و میعادگاه عاشقان یعنی زندان گوهر دشت همچون نگینی در دل آن دشت قرار گرفته بود آری زندان گوهر دشت کرج .............. و ادامه که بهای آزادی من و خانواده و همرزمانم در آن شکل گرفت در روزهای آینده خواهد آمد  که سرگذشت تلخ و شیرنی است از درون زندان  ............

پاینده ایران

کوروش احمدی  متولد ۱۳۵۱ خورشیدی   محل تولد فریمان مشهد  ساکن کرج

 

 

             

           شیما  احمدی                         شیما ٬ سینا ٬ نیما احمدی                  سینا و نیما    

 خانم فرحناک همسر و یار وفادار کوروش به اتفاق  نیما

 :: نوشته شده توسط سياسی در تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ::

مطالب قبلي

سايت به آدرس زير انتقال داده شد
كوروش احمدی پس از ارسال درد نامه خود به خامنه ای بازداشت شد
تبعيد منصور اسانلو به زندان مخوف رجايي شهر کرج
خطاب به علی خامنه ای :درد نامه محمد احمدی ملقب به کوروش احمدی
خبرهای ويژه سايت ها و روزنامه ها
یک جوان که در 15 سالگی مرتکب قتل شده در آستانه اعدام قرار دارد
تهدید مادر سجاد رادمهر دانشجوی دانشگاه تبریز به دلیل پیگیری وضعیت فرزندش
اعتصاب غذای سراسری زندانیان سیاسی و مدنی کرد
گزارش همسر باقي از احضارهاي پياپي همسرش : باقي ركوردار احضار ، بازجويي و محاكمه در كشور است
دو ماه بی اطلاعی از وضعیت یک فعال کارگری
به فاصله يک هفته :یک نوجوان دیگر در آستانه اعدام
فیلم،اعتراف یک آخوند به عرق خوری
خبرنامه امیرکبیر
تجمع‌كنندگان روز گذشته در پارك لاله آزاد شدند
‌اژه‌ای: بمب‌گذاری شیراز کار بهایی‌ها نبود
کیست و چه کرد .. مسعود کردپور ؟؟
خبرنامه امیر کبیر
خبرنامه امیرکبیر
شيرين عبادي: اگر ترور شوم كيهان قاتل من است!
اعدام در بجنورد

منو مديريت

      

  پیغام مدیر :

*** به نام آزادى و حقوق بشر ***
با درود و سلام به بازديد کنندگان عزيز
اين يک سایت آزاد هست که بدور از هر گونه وابستگى در راستاى رسيدن به آزادى مردم سرزمينمان ايران از چنگال ضحاکان زمان و با آرزوى اجراى کامل حقوق بشر در ايران وجهان در اختيار هموطنان عزيز قرار گرفته و اميدوارم که شما عزيزان با خبرهاى موثق خود و با نقطه نظرات وپيشنهادات سازنده و مفيد خود در اين راستا با سايت همکارى نماييد تا که مانعى براى درج مطالب شما وجود نداشته باشد.در ضمن از کليه عزيزانى که خبر هاى منتشره در اين سايت متعلق به سايت آنها ميباشد اين را بدانند که منبع خبر حتما قيد ميشود و اگر چنانچه قيد نشده بود ,حتما من را در جريان بگذارند تا که منبع خبر قيد شود و عزيزانى که تمايل دارند وبلاگ جديد و يا اينکه وبلاگ و سايت خود را گسترش دهند ,ميتوانند با مراجعه به قسمت آرشيو موضوعى , موضوعى را که علاقه دارند انتخاب کرده و از مطالب اين بخش براى آگاهى عمومى به نحوى شايسته بهره مند شوند.


عضويت در سايت

این سایت غیر مجاز جمهوری اسلامی ایران است

                        

www.ahmadinejad.ir 

فرم عضویت
نام شما :
نام کاربری :
ایمیل :
کلمه عبور :
تکرار کلمه عبور :
نام کاربری :
کلمه عبور :

این سایت غیر مجاز جمهوری اسلامی ایران است

                        

www.ahmadinejad.ir 


آرشيو
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

ارتباط با ما






نام :
ایمیل :
متن پیام :




آمار وبلاگ
  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

خبرنامه تشکل دانشجوبان اصلاح طلب


اكبر محمدي جاودانه شد

حجت زماني

مهندس امير عباس انتظام

دكتر ناصر زر افشان

عباس دلدار

مهرداد لهراسبي

حشمت الله طبرزدي

بينا داراب زند

منوچهر محمدي

ارژنگ داوودي

                        

www.ahmadinejad.ir 

JPG">

ولي الله فيض مهدويr

احمد باطبي را آزاد كنيد

خالد هرداني

دكتر جهان بيگلو

مهندس موسوي خوئيني

منصور اصانلو

موسوي را آزاد كنيد

مانيا نيستاني را آزاد كنيد

مجتبي سميع نژاد

احمد سراجي

رويا طلوعي

صابر هدي

سيامك پورزند

كيوان رفيعي

علي جاني

رحماني

كيوان رفيعي

عابد توانچه

ياشار قاجار

سعيد ماسوري

كوروش صحتي

كيانوش سنجري

حسن زارع زاده اردشير

بهروز جاويد تهراني

ياشار و عابد را آزاد كنيد

احمد باطبي را آزاد كنيد

كوروش احمدی

    را آزاد كنيد

Image and video hosting by TinyPic

کمیته دفاع از مهندس علیداد حسنی


کنفدراسیون دانشجویان ایرانی
برای ازادی ایران کلیک کن Image and video hosting by TinyPic

كد لوگوي ‏ما

 

مرگ حق سهیلا نیست، همین!

اصانلو را آزاد کنید

                        

www.ahmadinejad.ir 

BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; WIDTH: 150px; BORDER-BOTTOM: 1px solid; HEIGHT: 141px" height=96 src="http://tbn0.google.com/images?q=tbn:8tZk4MYk3liPSM:http://www.fotothing.com/photos/457/45725e10c36e717275c2a77984025bd0.jpg" width=96> na be ghanoone hemayat az khanevade

 
 

این سایت غیر مجاز جمهوری اسلامی ایران است

                        

www.ahmadinejad.ir 


                        

www.ahmadinejad.ir 

/siteon0.jpg" width=150>   Abolhassan Banisadrاین سایت غیر مجاز جمهوری اسلامی ایران است

                        

www.ahmadinejad.ir 

>

 

All Rights Reserved 2008 © http://shekanjeh.blogfa.com .:. Template transl

این سایت غیر مجاز جمهوری اسلامی ایران است

                        

www.ahmadinejad.ir 

ated by GHALEBKADEH

Jonbesh

این سایت غیر مجاز جمهوری اسلامی ایران است

                        

www.ahmadinejad.ir 

yle="WIDTH: 965px; HEIGHT: 130px" height=130alt="معامانمان را آزاد کنید " hspace=0 src="http://i16.tinypic.com/49gg6e1.jpg" width=540 align=baseline border=0>